تبليغاتX
حرف های من

موســيا آداب دانـان ديگرند

سوخته جان و روانان ديگرند

داستان موسی و شبان

برگرفته از دفتر دوم مثنوي معنوي مولوي

رازونيازوگفتگوي چوپان باخداوند :

    گرما بیداد می کرد و دشـت درآرامش وسكوتي عميق فرورفته بود و زوزه ي باد هر از چند گاهي سكوت دشت را بر هم مي زد ، چوپان و گوسفندانش راهی طولانی را برای رسیدن به چشمه طی کرده بودند و حالا سیراب از آب چشمه ،  در سایه ی درختان اطراف چشمه آرام گرفته اند .

        چوپان پس از اطمینان از سیرابی گوسفندانش ، دستی در آب فرو برد و نان خشکیده اش را آبی زد و سفره ی ناهارش را پهن کرد ، غذایش که تمام شد ، کوله پشتی اش رازیر سرش گذاشت و دراز کشید ، چشم به آسمان دوخت ، آبی و بیکران ، آسمانی که بی هیچ ستونی ، سر بر شانه های مهربان زمین گذاشته است . به روز فکرمی کرد که به نیمه رسیده بود و به شب ، که باید گوسفندان را سالم به آغلشان برساند .                                                                                

       باخودمي انديشيد این چند گوسفند برای نگه داری نیازمند منند ، مگر می شود زمین ، آسمان ، خورشید ، چشمه ، ماه ، ستاره چوپان نداشته باشند ؟ چوپان بزرگی که روز خورشید را برا ی گرما و شب ماه و ستاره ها را برا ی نور و روشنایی  با خودش می آورد ، زمین را پر از آب و علف کرده تا گوسفندان من از علفش  بخورند و شیر تولید کنند.

     اومطمئن بود كه دستی پرقدرت در آن دوردست ، یا نه در همین نزدیکی ، کنار خودش ، خالق این همه زیبایی ست  . از جایش تکانی خورد و به درخت تکیه داد ،  دلش لبريزازشوروشوق شده بود ، در آن خلوت و تنهایی چقدر با خالق اين همه زيبايي احساس نزديكي مي كــرد ، آنقدرنزديك كه مي خواست دستش را دراز كند ودستان مهربان اور ا در دستانش بگیرد ، آنقــــدر نزديك كه حس مي كرد در كنارش است و او در این تنهایی ، می تواند با او صحبت کند و با خودش زمزمه می کرد که :

     « خدایا ! خودت  را به من نشان بده تا من بنده وغلام وخدمتگزارتو بشوم ،  كفش هايت را  بدوزم ، به موهاي سرت شانه  بزنم .  جان ومال وخانواده وفرزندان وهمه سرمايـه ام را فدای تو کنم   ،  پيراهنت رابشويم وآنهارابرايت پاك وپاكيزه كنم  ، شپش هاي تنت را بكشم وبرايت شيــر بياورم ووقتی که مریض شدی  ازتـوپرستاري ومراقبت كنم وغمخوارومونس غم هاي تو شوم . دست هايت راببوسم وبراي اينكه خستگي ازپاهايت  بيرون برود آنهارابمالم وماساژبدهم و در هنگام خواب تخت خوابت راپاك كنـم  .

     خدایا !  خانه ات را به من نشان بده تا من هـر صبح وشب برايت روغن وشيرباپنيرونان هاي روغني به همراه كوزه هايـــي ازماست آب كشيده بیاورم تا تو آنها را بخوری . برای تو  آواز بخوانم و همه بزهاي خودم را فدای تو کنم :

ديدموســـي يك شبــانــي رابه راه

كــوهمي گفت اي گـــزينـنده ا لـه

توكجايي تاشـــوم مـن چاكــــرت

چــارقــت دوزم كنــم شانه سـرت

اي خــداي مــن فدايــت جان مـن

جملــه فــرزنــدان وخان ومان من

توكجايـــي تــاســرت شانـــه كنم

چارقـــــت را دوزم وبخــيــــه زنـــم

جامه ات شويم شپش هـاات كشم

شيــرپيشــــت آورم اي محــتـشم

ورتـــــورا بيمـــاري آيـــد بــه پيــــش

مـــــن تورا غمـخوار باشم همچوخويش

دستـــكـــت بـــــوسم بما لــم پا یكت

وقت خواب آيد بروبــــــم جايـــكــت

گرببـــينـــم خـــــانه ات رامـــن دوام

روغــن وشيــرت بيــــارم صبح وشـــام

هــم پنيـــر ونـــان هــــاي روغنــيــن

خمـــرها ، چغـــرات هــاي نــــازنيــن

اي فـــداي تـــوهمــه بـــزهــاي مــن

اي بــــه يـــادت هيــــهي وهيهاي من

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 19:23 |

سلام

     با احترام و ارادت وادب از تمام عزیزانی که از سر محبت و لطف و شاگردنوازی در این دنیای شلوغ مجازی سری به خلوت (حرف های من ) می زنند و  با نوشته هاشان  اظهار لطف می کنند وگاهی هم بذل محبت می کنند و برای خواندنش وقت می گذارند تشکر کنم .این سروده را به رسم ادب به تمام این عزیزان تقدیم می کنم :  

ببخش

من اگر ازعاشقی چیزی نفهمیدم ، ببخش

عشق را گر با عیار عقل سنجیدم ، ببخش

در سکوت و خلوت شب های دلتنگ فراق

گر فقط گل واژه های اشک را چیدم ، ببخش

در هوای بی تو بودن ، از سبوی زندگی

جرعه جرعه از شراب درد نوشیدم ، ببخش

در تمام لحظه ها ، بر بی قراری های خویش

گاه از غم گریه کردم ، گاه خندیدم ، ببخش

در هیاهوی نفس گیر خزان زندگی

در هجوم بادها چون برگ رقصیدم ، ببخش

خواستم عاشق ترین باشم و می دانم ، نشد

من اگر از عاشقی چیزی نفهمیدم ، ببخش

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 20:21 |

عرصه خالی ست چنان شامگه بعد از کوچ

اینک آن طفل گریزان دبستان غزل

بازگشته ست غریبانه به دامان غزل

چتر« نیما » ست به سر دارد و می بالد لیک

عطشی می کشدش از پی باران غزل

عرصه خالی ست چنان شامگه بعد از کوچ !

چه گذشته ست به مردان و به میدان غزل

آسمان اش شده جولانگه زاغان هیهات

بسته بوده ست مگر بال عقابان غزل ؟

پای لنگی و درنگی ز شما دورم داشت

تا کجا باز به دادم برسد «آن » غزل

این همه سوز نهان را نتوان گفت مگر

- به میستان غزل یا به نیستان غزل

لکنتی با من و پیداست که بس کودک وار

داده ام دست زبان  آتش سوزان غزل

تو مگر تاب و توانی شوی ای عشق که من

هم چنان جسم غزل هستم و تو جان غزل

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 11:37 |

قدری سکوت کن که سرم درد می کند

بارانی ام و چشم ترم درد می کند

در زیر بار منت این عمر رهگذر

حس می کنم کمی کمرم درد می کند

زندانی نگاه توام زندگی ، ببین

با من تمام دور و برم درد می کند

حرفی اگر زگفتن و رفتن زدم ببخش

باور کنید که شور و شرم درد می کند

گفتم کبوتری شوم و بال و پر زنم

دیدم تمام بال و پرم درد می کند

جز ازخودت که با من دلتنگ همرهی

حرفی نزن که گوش کرم درد می کند .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 13:4 |

امروز دوشنبه ۱۲/۸/۸۸اولین جلسه « دمی با حافظ » در فرهنگسرای امام علی (ع) شهر اندیشه تشکیل شد شد . استاد اسحاقی سه غزل اول دیوان حضرت حافظ را خواندند و توضیح دادند . جلسه ی بسیار خوبی بود و چیزی که کاملا محسوس بود حال و هوای خوب شرکت کنندگان در این کلاس بود.

      جوانی یک جلد از کتابش را که تازه به چاپ رسیده بود هدیه کرد . خیلی متاثر شدم از خواندنش    اولین سروده اش پر از غلط های وزنی وکلامی بود و حسابی توی ذق زد .یاد استاد مشفق کاشانی افتادم که تعریف می کرد استادش هرگاه شعر بچه ها را می شنید که غلط داشت و نامفهوم بود نگاهی به شاعر می کرد و می گفت خدا پدرت رابیامرزد پدرت  آدم خوبی بود -  وجدا با خواندن اولین غزلش در اول کتاب من هم خدابیامرزی هدیه ی روح پدرش کردم - .

       امیدوارم هرچه زودتر شاهد برگزاری کلاس های مثنوی مولوی عزیزمان امید نقوی هم در فرهنگسرا باشیم .  

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 21:47 |

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

ولادت با سعادت آقا امام رضا (ع) بر دوستداران آن حضرت مبارک باد

گنبد اما رضا

زائر کوی توام ، ای هشتمین

راه و رسم عاشقی هامان ، رضا

آمدی تا با نگاهی آشنا

غربت ما را دهی پایان ، رضا

آمدی ای خوب تا معنا کنی

درس دین و دانش و عرفان ، رضا

آمدی تا قبله ی دل ها شود

مشهدت ، ای بهترین مهمان ، رضا

آمدم تا در کنارت با دعا

ره بجویم با تو تا جانان ، رضا

آمدم تا با زلال اشک ها

تا بشویم گرد غم از جان ، رضا

تربتت دارالشفای دردهاست

دردهامان را تویی درمان ، رضا

از ارادت سر نهادن بر رهت

افتخار ملت ایران ، رضا

باز هم توحید را تکرار کن

ای ستون محکم ایمان ، رضا

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 23:19 |

 

سال ها  دل طلب جام جم از ما می کرد                      

وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

گوهری کز صدف کون ومکان بیرونست

خبر از گمشدگان لب دریا می کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می کرد

دیدمش خرم وخندان قدح باده به دست

و اندرآن آینه صد گونه تماشا می کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم ؟

گفت : آن روز که این گنبد مینا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

اونمی دیدش و از دور خدا را می کرد

این همه شعبده ی خویش که می کرد اینجا

سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

گفتمش سلسله ی زلف بتان از پی چیست ؟

گفت : حافظ گله ی از دل شیدا می کرد.

جا م جم : جام جهان نما به استعاره مقصود دل و ضمیر مرد حق و عارف کامل است و از آن سبب گاه از دل به جام تعبیر می شود که دانایان روزگار برای جمشید جامی ساخته بودند که اوضاع هفت گردون را در آن مشاهده می کرد.

پیر مغان : کنایه از رهبر روحانی و مرشد و خضر طریق

حکیم : دانای اسرار کار و صاحب حکمت

خدارا : برای خدا

ید بیضا ء : دست رخشان – از معجزات حضرت موسی (ع) است

حلاج : حسین بن منصور حلاج بیضاوی از عارفان بزرگ صاحب تالیفات بسیارست که از غایت وجد و حال و غلبه عشق سخنانی مانند « انا الحق و لیس فی جبتی الا الله » بر زبان می راند، از این رو به امر وزیر مقتدر خلیفه ی عباسی و به فتوای علمای دین در سال 307 هجری هزار تازیانه بر وی زدند و دست و پایش را بریدند و پیکر وی را در آتش سوزاندند و خاکسترش را به باد سپردند یا در درجله ریختند .

روح القدس : جان پاک و مقصود روح الامین یا جبرئیل

منبع : دیوان غزلیات حافظ ، به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر، استاد دانشگاه تهران ، غزل 143

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 10:35 |