تبليغاتX
حرف های من

سلام به اونایی که مو سپیدن

بالا- پایین روزگارو دیدن

اگرچه قدشون کمی خمیده

نگاهشون هنوز پر از امیده

سلام به اونایی که بی قرارن

حتی اگه خزون باشه ، بهارن

به اونایی که دل هاشون زلال

تو سفره هاشون نونای حلال

به اونایی که اهل سوز و سازن

تو معرفت همیشه یکه تازن

اونایی که لوتی و با مرامن

عاشق یه تبسم و سلامن

سلامشون رنگ ریا نداره

زندگی بی اونا صفا نداره

به اونا یی که با خدا ندارن

رو لب هاشون  گل دعا می کارن

سلام به مادرا که حق سرشتن

به اونایی که زائر بهشتن

پدرهایی که ساکت و صبورن

ولی پر از ابهت و غرورن

خدا اونا رو از گلش سرشته

عشق وخودش تو قلبشون نوشته

به شاعرا که مست جام عشقن

ساده بگم همیشه رام عشقن

شما که اهل شعر و شور وسازید

تو عصر اینترنت و دود وسرعت

تو عصر مرگ خنده و محبت

اگر چه عاشقی یه کم محاله

کلید قفل عاشقی سلامه  ..

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 18:14 |

 

پرونده:Fly 01.gif

لبخند بزن

مگس !

هنوز برای مکیدن

زخمی مانده است ...

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 22:15 |
هیچ می دانی ؟

زندگی ساعت تفریحی نیست

که فقط با بازی

یا با خوردن آجیل و خوراک

بگذرانیم آن را

هیچ می دانی آیا

ساعت بعد چه درسی داریم ؟

زنگ اول دینی

زنگ آخر حساب .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 7:29 |
+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 10:31 |

پاییز با خودش آروم آروم سرما رو هم می آره و بازبینی کرسی ها و بخاری ها و شوفاژها وگرفتن درز پنجره ها و...درآوردن لباس های گرم از اقدامات مخصوص این فصل است .  یاد شعری با عنوان پالتو افتادم که تقدیم می کنم :

ای چارده ساله پالتوی من

ای رفته سر آستین و دامن

ای آنکه به پشت و رو رسیدی

جر خوردی و وصله پینه ایدی

هر چند که رنگ و رو نداری

وارفته ای و اتو نداری

گشته یقه ات چو قاب دسمال

صد رحمت حق به لنگ بقال

پاره پوره ای چو قلب مجنون

چل تکه چو بقچه ی گلین جون

ا ی رفته به ناز و آمده باز

صد بار گرو دکان رزاز

خواهم زتو از طریق یاری

امسال مرا نگاه داری

این بهمن و دی مرو تو از دست

تا سال دگر خدا بزرگ است .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 9:57 |

دیروز

شانه هامان

تکیه گاهی بودند

و امروز

نردبانی ...

وفردا

 خدا بخیر کند .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 20:1 |

 

7 مهر روز آتش نشان

نزدیکی های منزل ما یک ایستگاه آتش نشانی ست . گاهی من از دور شاهد تلاش بی وقفه ی این عزیزان هستم و صدای آژیر ماشین اونها خبر از یک حادثه ی تلخ می ده. فرصتی شد  که من به این بهانه ضمن تبریک روز آتش نشان به همه ی این عزیزان ، این داستانک کوتاه را نیز به آنان تقدیم کنم .

آتش نشان

    آتش سوزی در خیابان .... یه خونه ی مسکونی ، یه خونواده که  تو آتیش دام افتادند .  اصلا درنگ جایز نبود ، ماشین ها آژیر کشون و بدون معطلی راه افتادند ،  آتیش از پنجره های خونه تا بیرون سرک می کشیدند. مردی با دست و پای سوخته تو حیاط روی زمین داز کشیده بود و   زنی که جلوی در ایستاده بود و به سرش می زد و فریاد می کشید  :« تو رو خدا  بچه هام ، بچه هام .» و مردمی که به تماشا ایستاده بودند .آتش نشان ها با سرعت و دقت  آب مشغول خاموش کردن آتش بودند . به دل آتیش زد ، دود و آب و آتش با هم قاطی شده بودند ، به هر سختی که بود وارد ساختمان شد و رفت سراغ اتاق بچه ها  . یکی از بچه ها رو بغل کرد و اومد بیرون و رفت سراغ دومیش ،  آتیش زبونه می کشید  ، بچه رو بغل کرد و اومدبیرون . دستاش دیگه قدرت نداشتند و دوستان به کمکش اومدند و اون رو با بچه بیرون کشیدند .نفساش به شماره افتاده بودند .  به هر سختی که بود چشم هاش رو  باز کرد و پرسید : « دیگه کسی نیست ؟!». وقتی  که اطمینان حاصل کرد که همه سالمند ، تبسمی کرد وآرام چشم هایش را بست و دیگر هیچ نفهمید . آتش خاموش شده بود.

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 17:53 |

اول مهر

     در آیینه نگاهی به خودش انداخت . با اینکه کت و شلوارش را چند سال پیش خریده بود ولی با یک اتو دوباره  نو وتمیز و مرتب شده بودند .  کفش هایش را هم دیشب با وسواس و دقت خاصی واکس زده بود ، دستی به موهای جو گندمی اش کشید و شانه ای به سبیلش کشید . کیفش را به دستش گرفت و با شوق و ذوق خاصی گفت : « خانم خداحافظ من رفتم » . و دیگر منتظر پاسخ نماند .   

 صدای پای بچه هایی که به مدرسه می رفتند کوچه رو پر کرده بود وخیابان از دیروز خیلی شلوغ ترشده بود . احساس خوبی داشت و حس می کرد شهر داره از بوی بچه ها نفس می کشه. تا مدرسه چندان راهی نبود . جلوی درمدرسه را حسابی تمیز کرده بودند . جلوی در مدرسه لحطه ای ایستاد و تازه یادش آمد که او سال هاست که بازنشسته شده است . با بی حوصلگی برگشت . نگاهی دوباره به آیینه انداخت . تبسمی کرد ،  او دلش برای مدرسه و بچه ها تنگ شده بود . 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 23:57 |

 

تصاویر زیبای پاییز

۱- پاییز

غروب تلخ پاییزه ، عزیزم

دلم از غصه لبریزه ، عزیزم

میان باغ ها ، موسیقی باد

چه محزون و غم انگیزه ، عزیزم .

 

۲-پاییز ...

وقتی که باد

-         با غرور-

در گوش درختان

آوازمرگ سر می دهد

باید پاییز را باور کرد ...

راستی

درختان چقدر نجیبند

شاخه هایشان آرام تکان می خورد

و

برگ ها یشان

زرد و بی صدا

رقص کنان بر زمین می افتند

باید از درختان

راه و رسم مهربانی را بیاموزیم ...

۳- برگ ها

می نویسد چشم خیس کوچه باغ

قصه ای از روزگار برگ ها

باد می خواند سرود مرگ را

زیر گوش بی قرار برگ ها

در سکوتی تلخ بی شک دیدنی ست

بی صدا ، پایان کار برگ ها

می شود با دست بیداد خزان

شاخه ای خشکیده ، دار برگ ها

خاک هم در خویش پنهان می کند

آخرین شور و شرار برگ ها

عمر شاید فرصتی « احمد » دهد

تا که من بینم ، بهار برگ ها .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 12:52 |

به مناسبت هفته ی دفاع مقدس

    فرصتی شد برای چندین بار کتاب « خاک های نرم کوشک » را خواندم . در این کتاب « سعید عاکف » ، به جمع آوری  خاطرات  زندگی  شهید  عبدالحسین برونسی از زبان همسر ، دوستان و همسنگرانش  پرداخته است . از دوست  و برادر گرانقدرم «رسولی »که این کتاب را به عنوان هدیه در اختیارم قرار دادند بی نهایت ممنون و سپاسگرارم . مطالعه ی این کتاب را به همه علاقه مندان توصیه می کنم . فرازی از این کتاب برای نمونه جهت مطالعه خوانندگان :

صف غذا

حجت الاسلام محمد رضا رضایی

من از قم اعزام می شدم ، او از مشهد مقدس ، فقط دو سه بار قسمت شد که در خط مقدم و پشت خط ببینمش ، یک بارش تو یکی از پادگان ها بود ، سر ظهر ، نماز را که خواندیم ، از مسجد آمدم بیرون .راه افتادم طرف آسایشگاه ، بین راه چشمم افتاد به یک تویوتا ، داشتند غذا می دادند . چند تا بسیجی هم توی صف ایستاده بودند ، مابین آنها یک دفعه چشمم افتادبه او ! یک آن خیال کردم اشتباه دیدم . دقیق تر نگاه کردم  با خودم گفم : شاید من اشتباه شنیدم که فرمانده ی گردان شده !!

   رفتم جلو ، احوالش را که پرسیدم ، گففتم : شما چرا وایستادی تو صف غذا ، آقای برونسی ؟! مگه فرمانده ی گردان ...

    بقیه ی حرفم را نتوانستم بگویم ، خنده از لب هایش رفت ، گفت : مگه فرمانده ی گردان با بسیجی های دیگه فرق می کنه که باید غذا بدون صف بگیره ؟

    یاد حدیثی افتادم ، من تواضع لله رفعه الله . پیش خودم گفتم ، بیخود نیست آقای برونسی این قدر توی جبهه ها پر آوازه شده .

    بعدا فهمیدم بسیجی ها خیلی مانع این کارش شده بودند ، ولی از پس او برنیامده بودند .

منبع : خاک های نرم کوشک ، سعید عاکف ، ص 76

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 18:19 |