تبليغاتX
حرف های من

بیا تا بوی خدا رو حس کنیم

لذت ناب دعا رو حس کنیم

توی لحظه ی مناجات و اذون

گریه های بی صدا رو حس کنیم

تو غزلخوانی با رون و زمین

رد پایی از وفا رو حس کنیم

دلامون رنگ دریا بزنیم

غربت آیینه ها رو حس کنیم

روزامون وقتی که تکراری می شن

صدای پای شبارو حس کنیم

همه ی پنجره ها رو واکنیم

تا کمی بوی بهارو حس کنیم .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 12:28 |

 

آرزو کردم کمی دریا شوم ، اما نشد

گوشه ای از وسعت صحرا شوم ، اما نشد

چون کبوتر در هوای دوست بالی وا کنم

فارغ از شور و شر دنیا شوم ، اما نشد

با غزل هایم سکوت لحظه ها  را بشکنم

با نسیم صبح هم آوا شوم ، اما نشد

زیر نور آبی مهتاب ، دلتنگ نماز

آشنا با خلوت شب ها شوم ، اما نشد

با رکوع سروها ، یا از سجود لاله ها

در اذان بادها ، شیدا شوم ، اما نشد

در میان هفت شهر عشق ، هم چون عابری

گم شوم در خویش ، تا پیدا شوم ، اما نشد

در عبور از فرصت دیروزها ، امروز را

بی خیال از محنت فردا شوم ، اما نشد .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 19:42 |

 

آرزو کردم کمی دریا شوم ، اما نشد

گوشه ای از وسعت صحرا شوم ، اما نشد

چون کبوتر در هوای دوست بالی وا کنم

فارغ از شور و شر دنیا شوم ، اما نشد

با غزل هایم سکوت لحظه ها  را بشکنم

با نسیم صبح هم آوا شوم ، اما نشد

زیر نور آبی مهتاب ، دلتنگ نماز

آشنا با خلوت شب ها شوم ، اما نشد

با رکوع سروها ، یا از سجود لاله ها

در اذان بادها ، شیدا شوم ، اما نشد

در میان هفت شهر عشق ، هم چون عابری

گم شوم در خویش ، تا پیدا شوم ، اما نشد

در عبور از فرصت دیروزها ، امروز را

بی خیال از محنت فردا شوم ، اما نشد .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 19:39 |
روز پدر

       صبح زود از خواب بیدار شد ، باورش نمی شد که از شوق و ذوقش تا صبح خوابش نبرده نباشه  . پیراهن و شلوارش رو اتو کرد و سر جای همیشگیشون توی کمد آویزون کرد .  ساعت هفت رو نشون می داد . تصمیم گرفت که  اول یه دوش بگیره ، سر و صورتش رو صفایی بده بعد صبحونشو بخوره و لباساشو بپوشه تا بچه هاش بیان  ، با خودش گفت زودتر باید این کارها رو انجام بده نکنه بچه هاش زودتر بیان و پشت در معطل شن .  ساعت 8 صبح رو نشون می داد . میوه ها رو با سلیقه ی خاصی توی ظرف میوه چید و گذاشت روی میز ، ظرف شیرینی ها رو هم پر کرد و گذاشت کنار ظرف میوه ها . تختش رو هم برای بار دوم مرتب کرد . شش تا صندلی هم چید دور میز ، دو تا صندلی برای پسراش ، یه صندلی هم  برای دخترش ، با خودش گفت  پسرا حتما با زناشون می یان و دخترم با شوهرش ، خداکنه بچه ها رو هم با خودشون بیارن ، اگه روی صندلی ها جا نشد روی تخت می شینن . خانمش هم یه گوشه ایستاده  بود و نگاهش می کرد ، به طرفش رفت . قاب عکسش رو از روی میز کنار آینه برداشت و برای   چندین بارشروع کرد به  پاک کردن گرد و خاک روی شیشه ها . لباسشو پوشید و شانه ای به موهایش کشید . ساعت 9 صبح رو نشون می داد . زنگ در که به صدا دراومد قلبش از خوشحالی داشت از تو سینه ش بیرون می آمد . با عجله رفت سراغ  دربازکن و گفت : کیه؟  صدایی از اون طرف درخواست کمک می کرد ، گدا بود . عینکش را جابجا کرد و روی صندلی نشست . حالش گرفته شده بود . ساعت 10 را نشان می داد ، تلویزیون را روشن کرد ، این سریال رو قبلا  دیده بود ، ولی برای وقت کشی بد نبود . به مبل تکیه داده بود و نگاهی به تلویزیون داشت و نگاهی به ساعت .ساعت دوازده را نشان می داد ، با خودش گفت خیابان ها خیلی شلوغه ، حتما بعد از ظهر می یان که خلوت تره ، حق دارن  تو این ترافیک و گرما خیلی سخته معطل شدن .  امروز چقدر ساعت تند تند حرکت می کنه ، ساعت 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 و ....

آفتاب غروب کرده بود  و اون همانطور منتظرکنار پنجره ایستاده بود . با خودش گفت : «انگار بچه ها فراموش کردن که امروز روزه پدره » . روی تختش دراز کشید و برای اینکه خانمش اشک هاش رو نبینه دو دستش رو محکم روی صورتش گرفته بود . انگار بچه ها سال هاست اونو فراوش کردن ، سال هاست ....

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 20:46 |

سیزده رجب میلاد با سعادت مولی الموحدین حضرت علی (ع ) بر ارادتمندان آن حضرت  مبارک باد

به دنیا نگین عدالت علی ست

و نجوای سبز عبادت علی ست

چراغ فروزان صبح غدیر

و آیینه دار رسالت علی ست

امیری خدا جو به قانون عشق

سر آغاز فصل اما مت علی ست

حدیثی به جز عشق از او مپرس

که سرچشمه های صداقت علی ست

ادیب است و دانشوری بی نظیر

خداوند علم و بلاغت علی ست

وفا رد پایی ازو دیده است

و اعجاز لطف و سخاوت علی ست

شبی دیده ام نان و خرما به دوش

کرامت کرامت کرامت علی ست

سکوتش پر از مثنوی های درد

و مشتاق  وصل و شهادت علی ست

بگو  « احمد » این نکته در وصف دوست

که هم ابتدا ، هم نهایت ، علی ست .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 20:3 |
 

کتاب « دا» خاطرات سیده زهرا حسینی

      خواندن کتاب « دا» را این هفته به پایان بردم . کتاب ، شرح خاطرات سرکار خانم سیده زهرا حسینی ست که  به اهتمام  سیده زهره حسینی به چاپ رسیده است و تاکنون پنجاه و یک بار تجدید چاپ شده است . این کتاب به پیام آور کربلا حضرت زینب کبری سلام الله علیها تقدیم شده و شامل پنج بخش ( چهل فصل ) و ضمائم وعکس ها و فهرست اعلام و هفتصد و هشتاد ونه صفحه می باشد و نویسنده ، کتاب را به پاس سپاس ازفداکاری مادران شهدا ، خصوصا مادر رنج دیده و صبور خود که همه ی عشق و هستی زندگی اش را خالصانه تقدیم پروردگار کرده است «دا» نامگذاری کرده است .این کتاب شرح خاطرات ناگفته ی سی وچهارروزه خرمشهر از زبان سرکارخانم سیده زهرا حسینی است که در زمان جنگ هفده سال بیشتر نداشته است . این کتاب توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است  و خواننده از زبان نویسنده شاهد وقایع بسیار دردناک و ناگفته ای است که در زمان آغاز جنگ تحمیلی بر مردم مقاوم ، صبور و فداکار خرمشهر گذشته است                                            

         به تمام کسانی که مایلند گوشه ای از ایثارگری ها ، مظلومیت ها و تلاش هایی که در هشت سال دفاع مقدس خصوصا در اشغال و آزادسازی خرمشهر را که شاید تاکنون بیان نشده است را شاهد باشند پیشنهاد می کنم این مجموعه ی خاطرات  را حتما مطالعه کنند .این کتاب خاطرات وشرح حال تلاش شیرزنی ست که تمام توان خویش را بکار برده تا دوش به دوش دیگران در تمام صحنه های مورد نیاز جنگ با تمام سختی ها و ناراحتی ها خصوصا در اوایل یورش وحشیانه ی متجاوزین بعثی حضور داشته باشد از جمع آوری اجساد ،  دفن و کفن شهیدان ، تا امدادگری و رزم ... زنی که در هفته ی اول جنگ پدر شهیدش را با دست خود کفن می کند و دریازدهم مهر هم بدن مطهر برادرش را و خود در نبرد رویاروی با دشمن بعثی مجروح می شود  ، اما با تمام دردها و رنج های حاصل از مجروحیت ، علیرغم همه ی اصرارها نمی خواهد دل از خاک مقدس شهرش بردارد ، و تا پایان کتاب شاهد خواهیم بود که لحظه ی لحظه ی زندگی این زن گره خوردگی عجیب اما قشنگی با حوادث جنگ دارد ، کسی که می خواهد فریاد مظلومیت خرمشهر را فریاد بزند و حتی تا اتاق جنگ هم می رود تا فریاد مظلومیت و استقامت آنانی که مردانه و بی هیچ کمکی ایستاده اند و مظلومانه و نجیبانه می جنگند را به گوش آنانی برساند که می خواهند زمین بدهند تا زمان بگیرند .  نوشته با بیان زیبا و بی ریایش ، بی آنکه به دنبا ل لفظ بگردد و اسیر دست واژه ها و کلمات گردد خواننده را قدم به قدم و لحظه به لحظه با خود همراه می کند و اورا با خنده هایش می خنداند و با گریه هایش ، می گریاند و اغراق نکرده ایم اگر این کتاب را بهترین وکامل ترین وجزئی نگارانه ترین کتابی بنامیم که در زمینه ی خاطرات خرمشهر نوشته شده است .

  

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 0:9 |

باران

خوشا در دیده ها بارانی از عشق

میان دشت جان طوفانی از عشق

کمی لبخند ، قدر ی مهربانی

 دوبیتی سادگی ، دامانی از عشق 

شب زخم

چه دلتنگم من اینجا از شب زخم

به جانم می زند آتش تب زخم

بیا بشنو ، شنیدن دارد ای دوست

سرود بی قراری از لب زخم

نجابت

من و دل بی قرار بی قراریم

ز درد عشق عمری در شراریم

بیا در باغ سرسبز نجابت

گلی از مهربانی ها بکاریم . 

آدینه ها

غم آدینه ها را دوست دارم

به شوق تو دعا را دوست دارم

میان هر غزل تکرار کردم

شما را من ، شما را ، دوست دارم .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 20:2 |