داستان « نجیب زادگان محترم جنگل »
داستان استعمار سرزمین های آفریقا و ظلم و ستمی که بر مردم بومی این قاره رفت داستانی طولانی و اندوه بار است . اروپاییان از نیمه ی اول قرن نوزدهم بر این سرزمین ها دست انداختند ، مردمش را به بردگی گرفتند ، منابع و معادن و ثروت هایش را غارت کردند و سرانجام هم بر سر مردم بومی آنجا منت گذاشتند که : « آری ، این ما بودیم که به خاطر شما و به خاطر متمدن ساختن شما این همه رنج را به جان خریدیم و به آفریقا آمدیم » .
«جومو کنیاتا » یکی از رهبران جنبش های ناسیونالیستی مردم آفریقا در قرن بیستم ، در ضمن یک افسانه ی مربوط به حیوانات ، این وقاحت و بی شرمی را با کنایه فاش می سازد ، - به سبب زیبایی این داستان ، آن را جهت مطالعه ی خوانندگان در چند قسمت تقدیم می کنم - :
قسمت اول
« فیلی با مردی دوست شد که کلبه ی کوچکی در جنگل برای خودش ساخته بود . در روزی طوفانی و بارانی ، فیل به نزد دوستش رفت و از او خواست تا به او اجازه بدهد تا برای در امان ماندن از باران ، خرطومش را در کلبه ی او بگذارد .
مرد که وضعیت هوا را می دید با مهربانی پذیرفت و به فیل اجازه داد تا خرطومش را در اتاق بگذارد . فیل از او تشکر کرد و قول داد که این لطف ومهربانی را یک روز جبران خواهد کرد .
فیل همراه خرطوم خود به آرامی سرش را هم وارد کلبه کرد و هنگامی که سر و خرطومش کاملا در کلبه جا گرفتند صاحب کلبه را از خانه اش بیرون انداخت . باران بیرون به شدت می بارید . فیل کم کم تمام بدن خود را در کلبه جای داد و در حالیکه آرام و آسوده لمیده بود ، خطاب به مرد گفت : « دوست خوب و عزیزم ! پوست تو از پوست من کلفت تر است و چون برای هر دویمان در این کلبه جا نیست ، تا وقتی که من برای حفظ پوست ظریف و لطیف خودم در کلبه به سر می برم تو می توانی در بیرون بمانی .»
مرد که این حرکت را از دوستش دید به شدت ناراحت شد و شروع کرد به غر غر کردن حیواناتی که در آن نزدیکی بودند با شنیدن سر و صدا جلوتر آمدند تا ببینند چه خبر است . هر لحظه بگو مگوی فیل با مرد بالا می گرفت و حیوان ها هم ایستاده بودند تا ببینند که آخر این بحث و مجادله به کجا می کشد . در این بین شیر غرش کنان رسید و با صدای بلند گفت : « آیا شما نمی دانید که ما پادشاه جنگلیم ؟ این سرو صداها به خاطر چیست ؟ چه کسی جرات کرده صلح و آرامش قلمروی پادشاهی ما را بهم بزند؟.
فیل که یکی از وزیران عالی مقام پادشاهی جنگل بود با صدایی آرام گفت : « سرور من ! هیچ کس صلح و آرامش پادشاهی اعلیحضرت را به هم نزده است . من فقط بحث مختصری با دوستم داشتم و آن هم درباره ی مالکیت این کلبه است که اعلیحضرت خود مشاهده می فرمایند که من در آن جا گرفته ام ».
شیر که در مورد « صلح و آرامش » قلمروی پادشاهی خود شدیدا حساسیت داشت بادی به غبغب انداخت که : « ما به وزیران خودمان دستور خواهیم داد یک کمیسیون تحقیق در این مورد تشکیل دهند و به این مساله بطور جامع رسیدگی کنند و نتیجه را به صورت گزارشی دقیق و مدون به اینجانب ارائه دهند».
سپس رو به مرد کرد و گفت : « تو بسیار کار خوبی کردی که با اتباع قلمروی پادشاهی ما دوست شدی . مخصوصا دوستی با فیل که یکی از وزیران پرافتخار ماست ، برای تو خیلی مفید خواهد بود. بیشتر ازین هم غر غر نکن . تو کلبه ی خودت را از دست ندادی . صبر کن تا کمیسیون سلطنتی تشکیل شود و در آن کمیسیون به اندازه ی کافی به تو فرصت خواهند داد تا قضیه را مطرح کنی . ما مطمئن هستیم که تو از نتایج تحقیقات کمیسیون راضی خواهی بود».
مرد از شنیدن آن سخنان شیرین از پادشاه جنگل سخت خوشحال شد و دیگر حرفی نزد . او باور کرده بود که سرانجام کلبه را به او پس خواهند داد ، این بود که ساکت و آرام منتظر ماند .
پایان قسمت اول
+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت
8:37 |