تبليغاتX
حرف های من

دیدار در گورستان    

    امروز جمعه ( 28/1/88 ) زن عمو هم آرام و ساکت  و بی هیچ گونه دغدغه ، در کنار عمو جان هم آغوش خاک شد و در جوار امامزاده طاهر (ع) آرام گرفت  و بهانه ای شد برای دیدارهایمان در گورستان  . من نمی دانم دیدار در گورستان را باید از ویژگی کدامین عصر و نسل دانست ؟  . مهم نیست ! آنچه مهم است فقط این است وقتی که بزرگ ترها می رن ، برکت خونه ها رو هم با خودشون می برن  ...   قدر بزرگ ترها رو بدونیم .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 17:48 |

 

 

  

 

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 17:14 |

به یاد یک دوست

    بيست و دوم  فروردين 1384یادآور غروب هجرت تلخ بانوی شعر شهرستان شهریار « زهرا دانشمایه » ست که بر  اثر یک  سانحه ی دلخراش و جانسوز رانندگی  ، با همسفرانش ، همسر و دخترش  بی خیال از درد و محنت ماندگان ، تا ديار دوست پر كشيد و اينك هر سه  آرام و ساكت و خاموش در گوشه اي از « بهشت رضوان » شهرستان شهرياردر کنار هم به آرامش ابدي  رسيده اند و ما مانده ايم با جهاني درد و اشك و اندوه و خاطرات و يادها . روحش شاد و یادش گرامی

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

زندگي او

  وی در سال 1329  شمسي در شهرستان قزوين به دنيا آمد وپس از گذراندن دور ابتدايي و راهنمايي و دانشسراي تربيت معلم به استخدام آموزش و پرورش در آمد و در كسوت معلمي زبان و ادبيات فارسي ، شمع بزم كلاس درس دانش آموزان شد . پختگی ، صلابت سخن ، بیان شیوا و گرم ، سلوک عارفانه ، از او چهره ای متفاوت ساخته بود . حاصل ازدواج وی چهارفرزند بود  بود . او  قریب به سی سال  معلم  فرزندان اين مرز و بوم بود و همواره تمامي دانش آموزانش به او نه به عنوان يك معلم ، بلكه به عنوان يك مرشد و پير و راهنما احترام خاصي قائل بودند و او را با تمام وجود  دوست داشتند و حتي پس از بازنشستگي كه به اصرار خودش قدری زودتر انجام شد منزل و كلاس هاي درس وي  هرروز كانون مشاوره براي جواناني بود كه محتاج شنيدن سخنان و  راهنمايي هاو نصايح عارفانه و مادرانه و مشفقانه  او بودند . 

اولین آشنایی

    اولين آشنايي  با وی در شب شعر اولين مجمع علمي زبان وادب فارسي در حافظیه شيراز بود که با حضور بسیاری از دبیران زبان وادب فارسی ، استادان دانشگاه و شاعران سراسر میهن اسلامی برگزار شده بود. معنويت آرامگاه حافظ و شعرخوانی شاعران و موسیقی فضایی را سراسر نور و معنویت ایجاد کرده بود . هنگامی که خانم دانشمایه برای قرائت اشعارش دعوت شد ، طنین صدای ملکوتی و شعر او فضایی بی حد عرفانی و زیبا ایجاد کرده بود که هرگز نمی توان آن لحظات رافراموش کرد :

    به در ميكده رفتم كه ميئي نوش كنم

      تا مگر محنت ايام فراموش كنم …»

   و اين آغاز آشنایی و دوستي هاي ما بود .

   با راه اندازی اولين انجمن ادبي شهرستان با عنوان « انجمن ادبي انديشه » که  با حضور و همدلي « استادحشمت الله اسحاقي » زنده ياد «زهرا دانشمايه » پايه گذاري شد بيشتر همديگر را مي ديديم و حداقل هفته اي يك بار - چهار شنبه ها - دور هم مي نشستيم و شعر مي خوانديم و يا به شعر ديگران گوش مي داديم ،  به جز اين اواخر كه او كمتر در مجامع ادبي ما حاضر مي شد و هر بار علت را سوال مي كرديم ،  بي حوصلگي و خستگي را بــــهانه مي كرد .

     هرگز يادم نمي رود روز درگذشت زنده یاد «استاد آذر مازندرانی » به اتفاق آقاي « اسحاقي »و «اميد نقوي » و ایشان  به امامزاده  طاهر کرج  برای شرکت در مراسم تشییع جنازه و خاک سپاری  مي رفتيم او كاملا ساكت نشسته و به گوشه اي خيره شده بود . از او علت سكوت را جويا شديم با  سوز خاصي چند باراين جمله را  تكرار كرد كه : «  من فقط تا دو هو كشـيدن فرصـــت دارم و مي دانم اگــر دو تا هو بـكشم خواهم رفت   » و ما هرگز تصور نمي كرديم كه او از كشف و شهودي سخن مي گويد که عقل از ادراک آن عاجز است و ما را به آن راهی نیست  و نمی دانستیم که تنها یک بهار دیگر ميهمان ماست ، در برگشت از مراسم به خاک سپاری ، همگی روزه بودیم و برای افطاری همگی هلیم مهمان او بودیم .

 

پیر طریقت وی

    از او سخن گفتن و نوشتن هم آسان است و هم سخت ، آسان به علت سال هاي سال هم صحبتي و سخت چون او فارغ از قيل و قال ، سالك سير وسلوكي در درون خويش بود كه لحظه لحظه مي شد شاهد به اوج رسيدن و پروازش باشیم و در خلوت عارفانه اي با پير خويش که او را از شدت ارادت « آقا جون » خطاب می کرد مدارج عالي سلوك را به سرعت طي مي كرد و هنگامی که پیر وی به ناچار کوله بار سفر بست  ، تولدي ديگر در زندگي « او » رقم خورد و بي قرار و بي تاب در پي گمشده ي خويش مي گشت و از اينكه او را نمي يافت حسابي كلافه شده است ، آناني كه او را مي شناختند به راحتي مي توانستند در چهره ي او آشكارا غم و شوريدگي  مولانا را پس از هجرت « شمس » به تماشا بنشيند ، با همان صميميت و مهرباني .      

   اومي دانست كه راز به خورشيد رسيدن ذره ها ، سبكبالي ست او چون قطره اي بود كه تمام تلاشش را بکار می گرفت  كه سرمست و شوريده و فارغ البال خود را به دريا برساند و رساند :

از سبكبالي خود ذره به خورشيد رسيد  

« دانش » ار قطره شود راهي دريا كنمش

   او مسافر بي قرار كوچه هاي سبز عشق بود و سالكي بود كه مي خواست در هواي عشق بال و پري به سمت بي نهايت ها بگشايد و در آنجا به دنبال گم كرده خويش ، در خويش به جستجو بنشيند و هنگامي كه قاصد عشق در يك سحر ، در كنار سجاده اي از اشك و نیازو نماز ، به او مژده داد كه مي تواند پرواز كند ، او دانست كه مستحق كرامت حضرت دوست شده است و مزد چله نشینی ها و ریاضت های خویش را گرفته و مي تواند فارغ البال در هفت عالم ملكوت به سير و سلوك بپردازد  :

مي روم در كوچه هاي سبز عشق

تا حضور خويش را معنا كنم …

قاصد عشق آمد و پيغام داد

وارهم ، پرواز بي پروا كنم  

   ووقتي كه به اين كشف بزرگ رسيد  ديگر اين جهاني نبود و دنیای خاکی با همه عظمت و بزرگي اش نزد او بي ارزش تر از مشت خاک بود و هرلحظه دلتنگ پر كشيدن  تا از قفس تنگ اين دنيا راه خويش را به سوي ملكوت خدا بگشايد و در آنجا حال و هوايي تازه كند  :

« عشق يعني صافي و صدق و صفا

از فنا ره يافتن سوي بقا »

ارادت به اهل بیت و مولای متقیان حضرت علی(ع)   

    عشق به اهل بیت خصوصا مولاي متقيان حضرت علي (ع)‌ در سراپای وجود او موج می زد و چهره ي او با روسري سپيد و ذكر دلنشين يا علي  گفتنش  پس از هر سخن در اذهان همه ي دوستانش مانده است ، او بي ادعا و به راستي  سرمست از چشمه ي جوشان و ناب عرفان مولاي متقيان حضرت علي«ع» بود و عشق به مولا علي«ع» او را چنان سرمست كرده بود كه هنگامي كه نام او را بر زبان مي آورد چنان از خويش بي خويش مي شد كه انگار هيچ  چيز غير از او را نمي بيند و من هرگز فراموش نمي كنم در سفري كه در فروردين 1383 به اتفاق جمعي از دوستان به كربلا داشتيم او و همسرش زنده یاد داریوش مصدق نيز در اين سفر همرا ه ما بودند و روزي كه براي زيارت مرقد مطهر حضرت علي (ع) به نجف رفتيم و با وجود ناامنی و ترس از ایجاد مشکل برای اعضای کاروان ، قرار گذاشتيم سریع تر زيارت را تمام كرده و به كربلا برگرديم ، همه ي اعضاي كاروان آمده بودند ولي از وی و همسرش خبری نبود و کم کم دوستان نگران می شدند که من برای یافتن آنها به حرم برگشتم . آن دو کنار هم در گوشه ای چنان از خود بيخود شده كه اصلا متوجه ي گذشت زمان نشده  و چنان عاشقانه و عارفانه با مولاي خويش غرق در نجوا و گفتگو بودند  كه اشك صورت و لباسشان را كاملا خيس كرده بود . تمامي سروده هاي به يادگار مانده از اودر مدح و منقب مولاي متقيان حضرت علي (ع) گواه صادق اين ارادت مي باشد: 

در سراپاي وجودم يا علي ست

واژه ي ذكر سجودم يا علي ست

سينه ام آيينه ي عشق خداست

ارتعاش تار و پودم يا علي ست

روح من گر بشكند زندان تن

رمز پرواز و صعودم يا علي ست

مي خورد هر زخم مضرابي به دل

نغمه و شعر و سرودم يا علي ست

تا به عشق مرتضي دل بسته ام

شاهد و شعر و شهودم يا علي ست

« دانش » از جام ولا سرمست شد

هستيم ، بود و نبودم يا علي ست .

طريقت او

   بي شك او تمام هم و هم خويش را در اين امر مصروف كرده بود تا از اين دنياي تنگ براي خويش نردباني براي صعود به عالم بالا بگشايد و لحظه اي هم از اين مجاهده و تلاش دست بر نمي داشت و از تمام فرصت ها براي رسيدن به اين مقصود متعالي نهايت استفاده را مي كرد . در رفتار و گفتارش به عينه مي شد ديد كه دنيا براي مرغ عاشق و عارفي چون او قفسي تنگ و تاريك و كوچك است و او مرغ باغ ملكوت بود نه از عالم خاك و اين دنيا قفسي براي جسم او بود و روحش  عالم ديگري را سير مي كرد و گاه در رياضت و گاه در چله نشيني ها و مراقبه ي نفس ، تلاش مي كرد از خويش انساني بسازد و به قول رابعه عدويه « نان اين دنيا مي خورد و كار عقبي مي كرد » و هرگاه از او مي پرسيدي داستان دلتنگي خويش را نجوا مي كرد . او عارف عاشقي بود كه عشق به معبود در تمام لحظات زندگي او جاري و ساري بود   .  

شعر او

    شعر او شعر زندگي ست ،‌ مثل خودش ، بي آلايش و ساده ، زندگي و عشق را مي توان در تك تك ابيات آن نفس كرد و به تماشا نشست  و ساده بايد گفت : « چون از دل برمي خيزد ، ساده و بي ريا و بي آلايش بر دل مي نشيند » و هر شنونده و خواننده و قتي جرعه اي از اين چشمه ي زلال مي نوشد تشنه تر مي گردد و منتظر است تا جرعه جرعه از اين صفا و زلالي و معنويت و صفا بنوشد و بنوشد ، شعرهايش جاندارند  و زلال و لطيف و پاك و همانند موجود زنده نفس مي كشند و مي شود در هواي شعر او ، به لطافت هواي پاك كوهساران ، صفاي ترنم چشمه ساران ، صفاي كوچه باغ هاي سبز خيال نفس كشيد و تنفس كرد . غزل مثنوي هاي زيباي او بي نهايت جذاب و زيبا و دلنشين و اثر گذارند .

   از سر ارادت و درد و ادب ، به پاس سال ها دوستي و هم صحبتی  و همدلي ها ، سعي كرده ام تمامي سروده های وی را كه به آنها دسترسی داشته ام جمع آوري و از خداوند بزرگ مسئلت دارم  توفیق رفیق راهم گرداند تا بتوانم آن را در یک مجموعه به ادب دوستان با فضيلت و خانواده ي گرانقدرش تقدیم نمايم .

 

دو سوگ سروده

همسایه از استاد حشمت الله اسحاقی

دفتر شعر و ادب را پايه رفت

عشق را صادق ترين همسايه رفت

گرچه دشوار است باور كردنش

از جهان « زهراي دانشمايه » رفت .

 

روسري سپيد از احمد فرجی

گم شده شبي ميان آينه ها ، روسري سپيد

رقصيد ، در سماع خدا ، روسري سپيد

درد آشناي شعر و شعور و نماز عشق

سرمست از سبوي دعا ، روسري سپيد

دنيا براي او قفسي بيش تر نبود

شد چون پرنده هاي رها ، روسري سپيد

دلتنگ لحظه هاي غزل خواني توام

شعري بخوان به خاطر ما ، روسري سپيد

بشكن سكوت تلخ مرا ، يا « علي » بگو

شاعرترين سرود ولا ، روسري سپيد

سر برده ام به دامن غم تا كه نشنوي

آواز گريه هاي مرا ، روسري سپيد

غم نامه اي به وسعت هجران سروده ام

شعري براي سوگ شما ، روسري سپيد .

 

چند سروده از وی

نخوابيدم

در انتظار رخت تا سحر نخوابيدم

صبا مگر زتو آرد خبر نخوابيدم

ز دست گريه دگر جا براي خواب نماند

چه گويمت كه ز خون جگر نخوابيدم

كشيد نقش رخت را به ديده دست خيال

پريد خواب ز چشمم دگر نخوابيدم

دو چشم منتظرم حلقه شد به حلقه ي گل

فلق دميد و شب آمد به سر نخوابيدم

چه ها گذشت نداني به شام هجرانت

شدي ز حال دلم با خبر ؟ نخوابيدم

به حال سجده تو را از خدا طلب كردم

به شوق آنكه در آيي ز در نخوابيدم

خيال روي تو آرام طفل ديده ربود

در آرزو كه شوي جلوه گر نخوابيدم

نشست ديده ي شب زنده دار من در خون

بدان اميد كه آيي به بر نخوابيدم .

 

ندانستي

دلم را در تب عشقت فنا كردم ندانستي

سرا پا سوختم جان را فدا كردم ندانستي

نمودم سوز دل را با اشارت هاي چشمانم

تو را با رمز عشقم آشنا كردم ندانستي

براي لمس احساست كنار حس خود هر شب

تو را اي جان شيرينم صدا كردم ندانستي

لهيب عشق را با يك غزل بر جانم افكندي

به پاي شعله اش بس رقص پا كردم ندانستي

تو را در باغ احساسم شقايق گونه بنشاندم

دل از قيد تعلق ها رها كردم ندانستي

چو گيسويت ، پريشان خاطرم ديدي و خنديدي

ز موج گريه طوفاني به پا كردم ندانستي

چه شب ها تا سحر در سجده بر سجاده ي عشقم

تو را اي بي خبر از دل دعا كردم ندانستي

تو را با صد نگاه مهربان خواندم به جان و دل

به عهد خويشتن جانا وفا كردم ندانستي

نگشتي آگه از سوز دل ديوانه ي « دانش »

چه نجواها به خلوت با خدا كردم ندانستي .

 

خواب خدا

مي روم در كوچه هاي سبز عشق

تا حضور خويش را معنا كنم

شب به نور ماه مي شويد تنش

تا كه راه كوچه را پيدا كنم

كوچه لبريز از حضور ياس بود

تا در دل را به رويش وا كنم

دل به ديوار تنم كوبيد سر

تا كه مستش از مي صهبا كنم

جان در اشراق شعور كوچه گفت

خاك را بي تاب از سر واكنم

چون بنوشم باده ي ناب جنون

عقل را سرگشته و رسوا كنم

قاصد عشق آمد و پيغام داد

وارهم پرواز بي پروا كنم

گر بجويم راز درياي وجود

سير در هفت عالم بالا كنم

مي روم در امتداد نور ماه

تا خداي عشق را پيدا كنم

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 13:17 |

غربت

بیا تا بوی خدا رو حس کنیم

لذت ناب دعا رو حس کنیم

توی لحظه ی مناجات و اذون

گریه های بی صدا رو حس کنیم

تو غزلخوانی با رون و زمین

رد پایی از وفا رو حس کنیم

دلامون رنگ دریا بزنیم

غربت آیینه ها رو حس کنیم

روزامون وقتی که تکراری می شن

صدای پای شبارو حس کنیم

همه ی پنجره ها رو واکنیم

تا کمی بوی بهارو حس کنیم .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 1:6 |

نجیب زادگان محترم جنگل

قسمت پایانی

   مرد مات ومبهوت به چهره ی رئیس جلسه نگاه می کرد . اما جرات حرف زدن نداشت . او می دانست که چاره ای ندارد جز اینکه تسلیم نظر کمیسیون شود ، زیرا از آن می ترسید که با رد کردن نظر کمیسیون گرفتار دندان های تیز و چنگال های  برنده ی اعضای آن گردد. او شروع کرد به ساختن کلبه ی جدیدی در جای دیگری از جنگل . اما هنوز چند روز از اتمام کلبه ی جدید و سکونت مرد در آن نگذشته بود که سر وکله ی جناب کرگدن پیدا شد . عالیجناب کرگدن این بار و حتی بدون مقدمه از مرد خواست که کلبه را ترک کند . مرد دوباره اعتراض کرد و بار دیگر اختلاف و مشاجره ی تازه ی برپا شد. باز هم همان کمیسیون سلطنتی تشکیل گردید و البته اعلام تصمیم این کمیسیون بهتر از کمیسیون اولی نبود و مرد مجبور شد که کلبه ی دوم خود را هم ترک کند . این روند آنقدر ادامه یافت تا اینکه عالیجناب پلنگ ، عالیجناب بوفالو ، عالیجناب کفتار و بقیه ی حیوانات عظیم الشان جنگل صاحب  کلبه شدند .

    اکنون مرد فهمیده بود که اقدامات کمیسیون تحقیق هیچ فایده ای برایش ندارد . او روی زمین نشست واین ضرب المثل آفریقایی را چندین بار تکرار کرد : « شما می توانید مردم را برای یک بار گول بزنید ، اما فریب دادن آنها برای همیشه ممکن نیست » .

   مرد مدتی فکر کرد تا اینکه سرانجام راهی به نظرش رسید . وی در فاصله ای دور از کلبه هایی که حیوانات آنها را غصب کرده بودند شروع به ساختن یک کلبه ی بزرگ کرد . ساختن این کلبه مدتی طول کشید اما از نظر وسایل راحتی برهمه ی کلبه های دیگر برتری داشت . عالیجناب کفتار وقتی که متوجه ی کلبه ی مجلل شد به سرعت به سوی آن رفت . او فکر می کرد اولین کسی است که آن کلبه را یافته است ، ولی چون به درون کلبه رفت دید که عا لیجناب کرگدن در آنجا دراز کشیده و به خواب رفته است . مدتی نگذشت که بقیه ی حیوانات هم آمدند . جناب تمساح خود را روی پشت بام کلبه رساند و در آنجا دراز کشید . حالا بحث درباره ی اینکه چه کسی می تواند آن کلبه را صاحب شود ، شروع شد . بحث ابتدا به مجادله ، سپس به مشاجره و سرانجام به جنگ منجر شد....

    ودر حالی که این چنگ همچنان ادامه داشت ، مرد به محلی مطمئن رفت و شروع به ساختن کلبه ای برای خود کرد.» ( 1و2)

                                                    پایان

ماخذ:

1- جوموکنیاتا ، « نجیب زادگان محترم جنگل » ، به نقل از آفریقای دیروز و امروز ، با ویرایش و مقدمه « کلارک مور» و آن دونیار{ متن انگلیسی } ، از انتشارات بنتام- 1972، ص 210 با اندکی تغییر.

2- هزار ویک حکایت تاریخی ، ج4 ، محمود حکیمی ، انتشارات قلم ، صفحات 115 تا 120

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 14:12 |

داستان « نجیب زادگان محترم جنگل »

قسمت سوم :

       و درست در همین لحظه روباه (رئیس کمیسیون ) اعلام کرد که : « دو طرف دعوا مدارک و شواهد خود را به اندازه ی کافی ارائه داده اند و جلسه برای تبادل نظر اعضای کمیسیون و تصمیم گیری نهایی باید تعطیل شود ». جلسه تعطیل شد . عالیجناب فیل ناهار مفصل و خوشمزه ای برای اعضای کمیسیون  تدارک دیده بود . پس از صرف غذا جلسه برای اعلام نظر نهایی تشکیل شد .

    همه اعضای کمیسیون در محل استقرار خود مستقر شدند . منشی جلسه از مرد خواست که برخیزد و به جایگاه بیاید .  او از جا برخاست و آرام آرام به سمت جایگاه  رفت . در همین حین روباه از جای خود برخاست ورو به مرد کرد و گفت : « به عقیده ی ما مشاجره و اختلاف از یک سوء تفاهم تاسف آور شروع شده است و این سوء تفاهم نیز از عقب ماندگی فکر و اندیشه ی شما ناشی شده است . ما متوجه شدیم که عالیجناب فیل برای حمایت از منافع شما وظیفه ی مقدس خود را انجام داده است . شما خودتان می دانید که در کلبه تان محلی خالی بوده است و آنجا نه از نظر اقتصادی و نه از هیچ نظر دیگر « ترقی » و« توسعه ای » نداشته است . عالیجناب فیل تقبل فرمودند که به کلبه ی شما بیایند و امکانات و شرایط توسعه را فراهم سازند . شما  قبول دارید که هیچ اقدامی را جهت توسعه ی اقتصادی  خودتان نمی توانید انجام دهید . ما برای آینکه برای همیشه به این اختلاف پایان دهیم به این نتیجه رسیدیم که شایسته است عالیجناب فیل همچنان در کلبه ی قبلی شما بمانند. اما ما این اجازه را هم به شما می دهیم که در جستجوی یک جای مناسب برای ساختن یک کلبه ی دیگر باشید ؛  کلبه ای که نیازهای شما را کاملا برآورده سازد».

پایان قسمت سوم

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 9:48 |

داستان « نجیب زادگان محترم جنگل »

قسمت دوم :

   فیل در اطاعت از اوامر پادشاه ، با همکاری سایر وزیران ، از میان بزرگان جنگل اعضای کمیسیون تحقیق را به شرح زیرانتخاب و آنها را به اولین جلسه دعوت کرد :

1-    عالیجناب کرگدن

2-    عالیجناب بوفالو

3-    عالیجناب تمساح

4-    عالیجناب روباه ، رئیس جلسه

5-    عالیجناب پلنگ ، منشی جلسه

 با حضور اعضای کمیسیون اولین جلسه برگزار شد و مرد هنگامی که متوجه شد جلسه بدون حضور و دعوت وی تشکیل شده است  اعتراض کرد که : « آیا بهتر نیست در این جلسه شخصی هم از طرف من شرکت کند؟».

     روباه که رئیس جلسه بود پاسخ داد : « چنین چیزی ممکن نیست ، تو آدمی و  هیچ یک از هم نژادان تو به اندازه ی کافی تحصیل کرده نیستند  که ظرافت قانون جنگل را بفهمند. به علاوه تو نباید هراسی به خود راه بدهی ، زیرا همه ی اعضای کمیسیون افرادی محترم و درستکارند و در بی طرفی آنها کوچک ترین شک و تردیدی نیست و از آنجایی که اعضای کمیسیون نجیب زادگانی هستند که به وسیله ی خدا برگزیده شده اند تا به دفاع از منافع نژادهایی قیام کنند که از نظر وسایل دفاعی نظیر دندان ها و پنجه ها چندان قوی نیستند ، بنابراین تو خیالت کاملا راحت باشد و بدان که اعضا ء با دقت ووسواس بسیار موضوع را بررسی می کنند و گزارش کاملا بی طرفانه تهیه خواهند کرد».

    بررسی شواهد و مدارک آغاز شد . ابتدا آقای فیل در حالی که شاخه ی کوچکی که همسرش بر روی عاج او گذارده بود دیده می شد ، جلو آمد و پس از اینکه خرناسی کشید با صدایی که می کوشید از موضع قدرت باشد گفت :

   « آقایان وزیران محترم جنگل ! من نیازی نمی بینم به تفصیل حادثه ای را شرح دهم که می دانم همه ی شما از آن آگاهی دارید ؛ پس بیهوده وقت شما را تلف نمی کنم . من همیشه حمایت از منافع دوستانم را از وظایف خود می دانم و واقعه ی اخیر رامن در اثر سوء تفاهمی می دانم که بین من و دوستم پدید آمده است . ماجرا ازاین قرار است که روزی طوفان شدیدی در جنگل وزیدن گرفت .طوفان چنان شدید بود که نزدیک بود کلبه ی دوست مرا از جا بکند و با خود ببرد . او از من خواست تا کلبه اش را نجات دهم . از آنجایی که قسمتی از کلبه خالی از سکنه بود و همین امر موجب می شد که آن کلبه زودتر از جا کنده شود ، من مصلحت را در آن دیدم که به درون کلبه بروم و با نشستن در یک جای بی مصرف ، آن را به مرحله ی استفاده ی اقتصادی برسانم . البته من می دانم که شما هم  هرگاه با این شرایط و اوضاع روبرو بشوید بدون تردید وظیفه تان را انجام خواهید داد».

   پس از شنیدن دلایل نهایی عالیجناب فیل ، کمیسیون ، عالیجناب کفتار و دیگر ریش سفیدهای جنگل را برای ادای شهادت دعوت کرد .  آنها یکی یکی جلو آمدند و البته همگی به نفع فیل شهادت دادند و آنچه را که گفته بود تصدیق کردند . کمیسیون آنگاه از مرد خواست که شکایت خود را مطرح سازد . مرد که از حرف های فیل و شهادت حیوان های دیگر سخت دچار حیرت شده بود جلو آمد و ماجرا را به دقت از سیر تا پیاز بیان کرد . او سعی داشت تمام جزئیات ماجرا را به درستی وهمانطور که اتفاق افتاده بود شرح دهد ، اما در حالیکه مشغول شرح ماجرا بود رئیس کمیسیون با صدای بلند گفت : « آقای عزیز ! لطفا مباحث و موضوع هایی را که ربطی به قضیه ندارد مطرح نکنید . ما قبلا شرح ماجرا را از منابع بی طرف شنیده ایم . اکنون فقط می خواهیم بدانیم که آن جای اشغال نشده و محققا « توسعه نیافته » داخل کلبه ی شما قبل از آمدن جناب فیل توسط دیگری اشغال شده بود یا خیر؟».

مرد از این سوال تعجب کرد و در جواب گفت : « نه آقا ! ... اما ...».

پایان قسمت دوم

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 9:20 |

داستان « نجیب زادگان محترم جنگل »

  داستان استعمار سرزمین های آفریقا و ظلم و ستمی که بر مردم بومی این قاره رفت داستانی طولانی و اندوه بار است . اروپاییان از نیمه ی اول قرن نوزدهم بر این سرزمین ها دست انداختند ، مردمش را به بردگی گرفتند ، منابع و معادن و ثروت هایش را غارت کردند و سرانجام هم بر سر مردم بومی آنجا منت گذاشتند که : « آری ، این ما بودیم که به خاطر شما و به خاطر متمدن ساختن شما این همه رنج را به جان خریدیم و به آفریقا آمدیم » .

       «جومو کنیاتا » یکی از رهبران جنبش های ناسیونالیستی مردم آفریقا در قرن بیستم ، در ضمن یک افسانه ی مربوط به حیوانات ، این وقاحت و بی شرمی را با کنایه فاش می سازد ،  - به سبب زیبایی این داستان ، آن را جهت مطالعه ی خوانندگان در چند قسمت تقدیم می کنم - :

قسمت اول     

    « فیلی با مردی  دوست شد که کلبه ی کوچکی در جنگل برای خودش ساخته بود . در روزی طوفانی  و بارانی  ، فیل به نزد دوستش رفت و از او خواست تا به او اجازه بدهد تا برای در امان ماندن از باران ،  خرطومش  را در کلبه ی او بگذارد .

    مرد که وضعیت هوا را می دید با مهربانی پذیرفت و به فیل اجازه داد تا خرطومش را در اتاق بگذارد . فیل از او تشکر کرد و قول داد که این لطف ومهربانی را یک روز جبران خواهد کرد .

    فیل همراه خرطوم خود به آرامی سرش را هم وارد کلبه کرد و هنگامی که سر و خرطومش کاملا در کلبه جا گرفتند  صاحب کلبه را از خانه اش بیرون انداخت .  باران بیرون به شدت می بارید .  فیل کم کم تمام بدن خود را در کلبه جای داد و در حالیکه آرام و آسوده لمیده بود ، خطاب به مرد گفت : « دوست خوب و عزیزم ! پوست تو از پوست من کلفت تر است و چون برای هر دویمان در این کلبه جا نیست ، تا وقتی که من برای حفظ پوست ظریف و لطیف خودم در کلبه به سر می برم تو می توانی در بیرون بمانی .»

      مرد که این حرکت را از دوستش دید به شدت ناراحت شد و شروع کرد به غر غر کردن حیواناتی که در آن نزدیکی بودند با شنیدن سر و صدا جلوتر آمدند تا ببینند چه خبر است . هر لحظه بگو مگوی فیل با مرد  بالا می گرفت و حیوان ها هم ایستاده بودند  تا ببینند که آخر این  بحث و مجادله به کجا می کشد . در این بین شیر غرش کنان رسید و با صدای بلند گفت : « آیا شما نمی دانید که ما پادشاه جنگلیم ؟ این سرو صداها به خاطر چیست ؟ چه کسی جرات کرده  صلح و آرامش قلمروی پادشاهی ما را بهم بزند؟.

   فیل که یکی از وزیران عالی مقام پادشاهی جنگل بود با صدایی آرام گفت : « سرور من ! هیچ کس صلح و آرامش پادشاهی اعلیحضرت را به هم نزده است . من فقط بحث مختصری با دوستم داشتم و آن هم درباره ی مالکیت این کلبه است که اعلیحضرت خود مشاهده می فرمایند که من در آن جا گرفته ام ».

   شیر که در مورد « صلح و آرامش » قلمروی پادشاهی خود شدیدا حساسیت داشت بادی به غبغب انداخت که : « ما به وزیران خودمان دستور خواهیم داد یک کمیسیون تحقیق در این مورد تشکیل دهند و به این مساله بطور جامع رسیدگی کنند و نتیجه را به صورت گزارشی دقیق و مدون به اینجانب ارائه دهند».

   سپس رو به مرد کرد و گفت : « تو بسیار کار خوبی کردی که با اتباع قلمروی پادشاهی ما دوست شدی . مخصوصا دوستی با فیل که یکی از وزیران پرافتخار ماست ، برای تو خیلی مفید خواهد بود. بیشتر ازین هم غر غر نکن . تو کلبه ی خودت را از دست ندادی . صبر کن تا کمیسیون سلطنتی تشکیل شود و در آن کمیسیون به اندازه ی کافی به تو فرصت خواهند داد تا قضیه  را مطرح کنی . ما مطمئن هستیم که تو از نتایج تحقیقات کمیسیون راضی خواهی بود».

    مرد از شنیدن آن سخنان شیرین از پادشاه جنگل سخت خوشحال شد  و دیگر حرفی نزد . او باور کرده بود که سرانجام کلبه را به او پس خواهند داد ، این بود که ساکت و آرام منتظر ماند .

پایان قسمت اول

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 8:37 |