تبليغاتX
حرف های من

السلام علیک یا اباعبدالله

اربعین شهادت جانسوز سید و سالار شهیدان امام حسین (ع) و یارانش با وفایش بر دوستداران آن حضرت تسلیت باد . 

کربلای عاشقی

از تو بوی عشق دازد لحظه های عاشقی

در شب سجاده ها ، سوز دعای عاشقی

می بری تا ساحل آرام باورهای سرخ

کشتی ایمان ما را ، ناخدای عاشقی

دل به شوقت می زند پر تا فرات تشنگی

چون کبوترهای عاشق ، در هوای عاشقی

تشنه از هستی گذشتن اتفاقی ساده نیست

تا نگردی مست از جام ولای عاشقی

رسم مردان خدا این است در آیین عشق

جان سپردن با لبی عطشان به پای عاشقی

می نشینم در کنار درد ، تا ظهر عطش

تا بخوانم نکته ها از آشنای عاشقی

زندگی یک جرعه از جام خدا نوشیدن است

این بود رمز بقا در کربلای عاشقی

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 23:4 |

بیا نگذار

بیا نگذار غم آینه تکرار بشه

بین ما فاصله ها بیاد و دیوار بشه

بیا نگذارکه غم ریشه تو خاکم بزنه

دوباره دشت خزون زده پر از خار بشه

بیا نگذار تو این شبای بی حوصلگی

لحظه ها بی تو برای دلم آوار بشه

آرزوها توی آسمونمون یخ بزنه

توی سقف سینه ام درد تلمبار بشه

بیا نگذار در این دوره ی فرهاد کشی

عشق در غربت یک خنده گرفتار بشه

به خدا رفتنی ام ، وقت سفر نزدیک است

بیا شاید دوباره فرصت دیدار بشه 

غم بره ، غصه بره ، دوباره بارون بباره

خاطرات خوب ما ، دوباره تکرار بشه

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 0:4 |

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم  

بیا تا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را

غرض ها را چرا از دل نرانیم ؟

چو برگورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده ، کاکنون همانیم ...
          

      شب زمستانی بسیار سردی بود و این زوج سالمند دست در دست یکدیگر و با تانی وارد رستوران شدند و در گوشه ای کنار هم نشستند . .رستوران پر از زوج های جوانی بود که  مشغول گفتگو و خوردن غذا بودند و در میان زوج های جوان ، حضور این دو زوج مسن بسیار جلب توجه می کرد. بسیاری از آنان ، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: « نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
            پیرمرد  به طرف صندوق رفت وغذا سفارش داد ، پولش راپرداخت و منتظر ایستاد تا غذا آماده شود و وقتی که غذا آماده شد آن را در داخل سینی گذاشته و روی میز گذاشت . غذای در داخل سینی یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه  بود.
    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
 سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد  و آنها را نیز به دو قسمت مساوی تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش
 نیز از همان لیوان کمی نوشید. هنگامی که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند وبه این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
 پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز آنها آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا به او اجازه داده شود تا او برایشان یک ساندویچ و نوشابه بخرد. پیرمرد با تبسم گفت : « نیازی نیست ، همه چیز روبه راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
    مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
     بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
       همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
 پیرزن با خوشرویی پاسخ داد : « بفرمایید.»

 - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
 - پیرزن جواب داد: « منتظر دندان هــــــا !»

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 12:24 |

آرامش

در سیاهی چشمانت

می شود ماه را به تماشا نشست

وگوش سپرد

به بی قراری نسیم

هنگامی که درپیچ و تاب بلند گیسوانت

آواز می خواند ...

گواه می خواهی ؟

شاعران همه گواهند

که قصیده ی بلند دلتنگی

را تو آغاز می کنی .

سکوتت

آرامشی ست همه ی طوفان ها را

و طوفانی همه ی آرامش ها را ...

ای درد آشنای همیشگی بی قراری ها

-         شب - .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 18:10 |

 

ما که چرخیدیم عمری در مدار لحظه ها

خویش را گم کرده اما در غبار لحظه ها

شاعری در کوچه باغ آرزوهای دلش

در خزان می گشت دنبال بهار لحظه ها

او به دنبال کسی می گشت تا شاید شود

مرهمی بر زخم های بی قرار لحظه ها

با هزاران شوق می افروخت فانوس غزل

در مسیر بادها ، در شام تار لحظه ها

با خودش می گفت : می دانم که دارم می کشم

روی دوش خسته ام دیری ست دار لحظه ها ...

دفترش را ساکت و آرام بست و بعد دید

مانده از او رد پایی در دیار لحظه ها.

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 19:21 |