تبليغاتX
حرف های من

زدست عشق در عالم هیاهوست

  تمام فتنه ها زیر سر اوست .

نی نامه

خوشا از دل نم اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه ی فریاد کردن

نوای نی نوای آتشین است

بگو از سر بگیرد ، دلنشین است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل ، بیماری سنگ

قلم ، تصویر جانکاهی ست از نی

علم ، تمثیل کوتاهی ست از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی ، آشنایی است

به هم اعضای او وصل و جدایی است

سرش بر نی ، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید ، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر ؟

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر ، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی ، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی !!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشینند

چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی سر و سامانی عشق !

به روی نیزه سرگردانی عشق !

زدست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 22:26 |
                                                                 

 

به بهانه اولین برف زمستانی

برف می بارد ، خیابان یخ زده ست

جنگل و کوه و بیابان ، یخ زده ست

در درختان نبض گرم زندگی

درشب  سرد زمستان ، یخ زده ست

در میان کوچه باغ خاطرات

بید ، با مویی پریشان ، یخ زده ست

شمعدانی با هزاران آرزو

بی صدا ، در قلب گلدان ، یخ زده ست

در حیاط کوچک ما دیدنی ست

رازقی آن سوی ایوان ، یخ زده ست

شاعری آن سوی دنیای خیا ل

خسته از شب های هجران ، یخ زده ست .

                            

 

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 15:56 |

یادمان نرود که ....       

      تلویزیون در برنامه کارآفرینان مردی را نشان می داد که به واسطه ی تلاش و کوشش های شبانه روزی خود توانسته بود در زمینه ی تولید گوشت سفید ، واحدهای مرغداری فراوانی ایجاد و برای تعداد بسیاری ایجاد کار نماید .

     اما آنچه برای من بسیار اهمیت داشت و انگیزه ی نوشتن این مطلب شد ابتکار بسیار زیبا ی وی بود . ایشان در جلوی درب ورودی  کارخانه ی بزرگ تولیدی خود ، جایگاهی ساخته و در آن جایگاه موتور و یک سبد پشت آن را که کار خود را با آن شروع کرده بود ، نگه داشته بود و هنگامی که علت این کار را از وی سوال کردند با شور وحال خاصی پاسخ داد که : «  این کار را کرده ام تا فراموش نکنم کی بودم و گذشته ی خویش را فراموش نکنم » . درس بسیار جالبی بود گاهی لازم است همگی ما از عملکردها درس بگیریم ، فراموش نکنیم کی بودیم و کی هستیم هر چند حرکت رو به جلو باید جزء برنامه های همه ی انسان ها باشد و از آموزه های دینی ماست که باید هر روز قدمی به جلو برداریم .

    با دیدن این برنامه یاد داستانی از ایاز همدم صمیمی سلطان محمود غزنوی افتادم . می گویند او در بیرون از دربار ، اطاقی داشت و هراز چند گاهی دور از چشم دیگران وارد آن اطاق شده  و ساعت ها تنها در آنجا خلوت می کرد .  بداندیشان و حاسدان موضوع را به اطلاع سلطان رسانده که  او دور از چشم سلطان و دیگران برای خویش محلی برای  پنهان کردن گنج و یا توطئه علیه سلطان تدارک دیده است .

      سلطان محمود دستور داد پنهانی او را زیر نظر داشته  و هنگامی که وارد اطاق شد به او خبر بدهند . همینطور هم شد . یکی دو ساعتی از خلوت ایاز نگذشته بود که سلطان محمود به اتفاق عده ای از همراهان وارد اطاق شدند . از آنچه دیدند کاملا متعجب شدند . اطاقی بود با دیوارهای کا ه گلی و سقفی چوبی  ، تنها تکه ای نمد فرش روی زمین بود و بر روی دیوار چارقی و پوستینی آویزان  . از ایاز سبب سوال کردند سر به زیر افکنده و پاسخ  داد : « هر وقت که دچار غرور می شوم و خویش را فراموش می کنم نگاهی به اینها می اندازم ، نگاه به اینها و یادآوری خاطرات گذشته هرگز به من اجازه نمی دهد مغرور شوم و خود را فراموش کنم » .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 17:53 |

 

جمعه ها

جمعه ها دلتنگی و دلواپسی

بغض ، تنهایی ، غریبی ، بی کسی

مانده غم در پشت پلک لحظه ها

تشنه ام ، باران من ، کی می رسی ؟

 

 

انتظار جمعه

دوست دارم انتظار جمعه را

لحظه های بی قرار جمعه را

خوانده ام در ندبه های بی کسی

با نم اشکم نگار جمعه را

با دلی سرشار از عشق وامید

می کنم طی روزگار جمعه را

کاش می شد تا لیاقت داشتم

 تا ببینم تک سوار جمعه را

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 18:40 |

برای تشنگی

سروده ای از « انصاری »

از کتاب « آهسته گریه کن » ص 36

عشق بر سر می زند در کوچه های تشنگی

در عطش جان می دهد درد آشنای تشنگی

زیر رگبار هجوم اشک ها جامانده است

بر گلوی خشک ایمان رد پای تشنگی

می برد مردی وفایش را به روی شانه ها

می نشیند چشم هایش در عزای تشنگی

می دمد بی تابی شش ماه ای در خاطرش

می شود خوابش برد با لای لای تشنگی !!

لحظه ی فرسایش فریادها سر می رسد

نیزه می پوسد تنش در های های تشنگی

در غروب چشم هایش مشک می افتد به آب

دجله دجله درد می ریزد به پای تشنگی

تکه تکه دست ها در جرعه جرعه اشتیاق

می سراید آب را در کربلای تشنگی

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 17:45 |
 

 

                                                       View Full Size Image

  تقدیم به خورشیدی که سوخت تا شمع ها را درس روشنایی آموزد

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 17:3 |
+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 19:13 |

 

 

دل آیینه ها

به خونت دشت را سیراب کردی

دل آیینه ها را آب کردی

«حسینم » بی گمان با کربلایت

تمام عشق را بی تاب کردی


کربلای عاشقی

از تو بوی عشق دارد لحظه های عاشقی

در شب سجاده ها ، سوز دعای عاشقی

می بری تا ساحل آرام باورهای سرخ

کشتی ایمان ما را ، ناخدای عاشقی

دل به شوقت می زند پر تا فرات تشنگی

چون کبوترهای عاشق ، در هوای عاشقی

تشنه از هستی گذشتن اتفاقی ساده نیست

تا نگردی مست از جام ولای عاشقی

رسم مردان خدا این است در آیین عشق

جان سپردن با لبی عطشان به پای عاشقی

می نشینم در کنار درد ، تا ظهر عطش

تا بخوانم نکته ها از آشنای عاشقی

زندگی یک جرعه از جام خدا نوشیدن است

این بود رمز بقا در کربلای عاشقی

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 19:17 |
یا حسین(ع)
+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 19:16 |

ادبیات شفاهی

فرهنگ و ادبیات شفاهی از زمان های بسیار دور بی رقیب نسل به نسل و سینه سینه تا زمان اختراع خط تنها ابزار ارتباطی جوامع انسانی بوده است . حتی با اختراع خط هم فرهنگ شفاهی پا به پای فرهنگ رسمی و نوشتاری تا به امروز به حیات خود ادامه داده است و امروزه فرهنگ شفاهی حتی طیف وسیعی از تحصیل کردگان و دانش آموختگان را در برمی گیرد .

    دامنه ی ادبیات شفاهی گسترده تر از ادبیات رسمی است چنانکه لالایی ها و ناز و نوازش کودکان در مثل ها تنها ویژه ی ادبیات شفاهی است و چیست ها که بخش مهمی از ادبیات شفاهی را شامل می شود ، سهم کوچکی در ادبیات شفاهی دارد .

   ادبیات شفاهی از لالایی های گوش نواز مادر آغاز می شود و با ناز و نوازش کودک وقصه و متل و مثل و ترانه و بسیاری از ژانرهای دیگر ادامه می یابد . هزاران نکته در فرهنگ و ادبیات مردم نهفته است و سال ها باید پای سخن مردم نشست و به قصه ها و مثل ها و ترانه های آنان گوش سپرد تا اهمیت این رشته از دانش را شناخت و گفته ی مولانا  ادراک کرد :

ای برادر قصه چون پیمانه ای ست                          معنی اندر وی مثال دانه ای ست

دانه ی معنی بگیرد مرد عقل                                 ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

یا :                             

کودکان افسانه ها می آورند                        درج در افسانه ها بس سر و پند

هزل ها گویند در افسانه ها                         گنج می جو در همه ویرانه ها

گنج می جو در همه ویرانه ها

    « ابن خشاب بغدادی ( درگذشته به سال 567ه.ق) که در نحو و تفسیر و لغت و منطق و فلسفه و حساب و هندسه از سرآمدان روزگار خویش بود ،  اغلب به تماشای هنگامه گیران و شعبده بازان و معرکه داران می ایستاد و به نقل نقالان و قصه ی قصه پردازان گوش می سپارد و همواره شاگردانش به او اعتراض می کردند  که چرا اوستاد جانب حرمت و حشمت خویش نگاه نمی دارد و وقت ارجمند خود را در میان مردمانی جاهل و بی روح به شنیدن یاوه های نقالان و معرکه داران تا می کند و  از این مشتی مردمان عامی و دون پایه وقصه سرایان بی مایه چه خیزد ؟

   اما پاسخ کوتاه استاد به این ایراد ، خود درسی بلند و بدیع بود در بلاغت آموزی و سخن پردازی که : « اگر بدانید که در میان یاوه های ایشان گاه چه معانی ناب و نو و ناشنیده ای می درخشد ! این تازگی ندارد و دیری ست که من از سخنان این جاهلان ! بهره ها می برم . کاش می دانستید نکته هایی که از زبان این نقالان و قصه گویان می شنوم گاه ان چنان درخشان ، آن چنان درخشان است که راستی خود از آفرینش همانند آن ناتوانم ».

   آری در ادبیات شفاهی در و گوهرهای نایابی ست که اگر با گوش جان شنیده شود آنگاه می توان پیام « شومان» به موسیقی دانان جوان را دریافت : « با دقت به ترانه های ملی گوش فرا دار ، آنها سرچشمه ی بی پایان قشنگ ترین ملودی ها می باشند و چشم تو را به صفات مشخصه ی ملل گوناگون باز می کنند.»

   راویان قصه های قومی آن چنان خاطرات قومی و تاریخی نانوشته را از انزوا بیرون می آورند که فردوسی و هومر سر تعظیم در برابر آنان فرود می آورند و براساس استوره ها و قصه های آنان شاهکارجهانی خویش را می آفرینند .

   تمام بزرگان اندیشه و فلسفه و ادبیات ، ادب شفاهی را می ستایند و عبارات نغزی را درباره ی فرهنگ و ادب مردمی بر زبان می آورند .« نوالیس novalis » قصه های عامیانه را نخستین و ارجمند ترین آفرینش شعری نوع بشر می دانست و « شیللرschiller» بی محابا چنین می سراید :

معنای ژرف در حقیقتی نیست که زندگی می آموزد

در افسانه های کودکی است .

   و اگر به دقت آثار سنایی را ملاحظه کنید به بسیاری از بازی های سنتی کودکان که امروز فراموش شده یا در حال فراموشی است برمی خورید از جمله معرکه گیری و نقالی ، بوالعجبی(شعبده باری ) ، بوزینه بازی ، دوالک بازی ، رسن بازی ، سمرگیری و  مارگیری ، اسب دوانی ، پهنه بازی ، چوگان بازی ، شنا ، نیزه بازی ، کشتی و بازی های فکری مانند شطرنج و نرد و همچنین دید و بازدید ومهمانی و انواع سفر و تفریحات و سرگرمی های زنان و مردان مانند دوگ ریسی ، تسبیح گرداندن ، فال گرفتن و سرگرمی های دختران مانند لعبت بازسی ( عروسک بازی ) را باید نام برد .

    در آثار عطار به ویژه پند نامه باورهای عامه بسیاری جلب توجه می کند . از جمله باید یادآور شد به این گونه پندها : به نام خواندن پدر ومادر ، موجب خشم خداست ، پاک کردن صورت با لباس که سبب کمی روزی می شود ، وجود تار عنکبوت در خانه موجب فقر می گردد ، ترس از دشمن عمر را کوتاه می کند ، تکیه بر در خانه و آستانه روزی را کم می کند ، کراهت خاموش کردن چراغ با پف ، حرمت به پیران در جوانی موجب عزت در پیری می شود ، خلال کردن دندان با هر چوبی فقر می آورد و ده ها باور دیگر که همه در اشعار نغز عطار و سنایی و دیگر شعرا آمده است .

   حتی غزل های حافظ بی ارتباط با سنت ها ، آداب و رسوم و ادبیات شفاهی نیست که به چند نمونه از آن در این مقال اشاره می کنیم :

 نعل برآتش نهادن ، گنج روان ، کمان بر سر بیمار کشیدن ، سنجی زدن ، آینه داری ، چهارتکبیر گفتن ، میر نوروزی و ده ها اصطلاح دیگرهمه از درون آداب و رسوم مردم وادبیات شفاهی بر خامه ی حافظ نشسته است و ناآگاهی از ریشه این عبارات و اصطلاحات سبب گمراهی فهم اشعار حافظ می شود .

     سخن راندن در عرصه ی ادبیات شفاهی بسیار مشکل تر و مفصل تر از ادبیات نوشتاری است به امید آن روز که این مهم مورد توجه قرارگیرد(1)

نمونه هایی از ادبیات شفاهی در اشعار حافظ با مختصری توضیح

1- جرعه افشانی بر خاک:

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک     از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

رسم جرعه افشانی بر خاک ، رسمی قدیم بوده که نزد ملل باستان ( یونانیان ، آشوریان ، یهود ودیگران) سابقه داشته است . ریختن آب بر سر گور که هنوزهم رایج است ، قرینه ی همین رسم است وسابقه ای بس کهن دارد.

2- نعل در آتش داشتن :

در نهانخانه ی عشرت صنمی خوش دارم      کز سر و زلف و رخش نعل در آتش دارم

   یعنی پریشان وبی قرارم . هرگاه که می خواستند  شخصی را  رام خود کنند نام او را بر نعل اسبی می کندند  و آن نعل را درداخل  آتش قرار می دادند  و افسونی چند که مناسب آن است می خواندند تا آن شخص مضطرب گشته  و رام گردد.

3- میر نوروزی :

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

   پادشاه یا امر یا حاکم موقتی ست که در قدیم الایام رسمی بوده که برای تفریح مردم سلطنت چند روزه ای به او می بخشیده اند و پس از انقضای ایام جشن ، سلنت او به پایان می رسید .

4- آیینه دار:

دل سراپرده ی محبت اوست              دیده آیینه دار طلعت اوست

آیینه دار کسی بوده است که آیینه در پیش عروس نگه می داشته است  تا عروس و بقیه خود را در آن ببینند.

5- کمان کشیدن بر کسی :

بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند               تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

یعنی کسی را آماج حمله و انتقاد و اعتراض خود قرار دادن .

6- کاغذین جامه :

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک     ره نمونیم به پای علم داد نکرد

  لباسی از کاغد که کسی که بر او ستمی شده می پوشیده  و نزد حاکم ممی رفته و او متوجه می شد  که وی برای دادخواهی آمده است  .

   استاد فروزانفر در معنای جامه کاغذین می نویسد : « جامه ای از کاغذ که متظلمان و فریاد خواهان ، تظلم وماجرای دادخواهی خود را برآن می نوشته اند ، کاغذین جامه ، کاغذین پیرهن .

7- چهار تکبیر زدن :

من هماندم که وضو ساختم از چشمه ی عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

    چهار تکبیر کردن کنایه از ترک کلی کردن و تبرای مطلق از ماسوی نمودن باشد و کنایه از نماز جنازه هم هست که بعداز آن میت را وداع کنند.

    در چهار تکبیر زدن ( یا کردن ) به هنگام نماز میت بین مذاهب اربعه اهل سنت و یعه اختلاف است . ابن رشد ( 595ق) گوید : « در صدر اول در میان صحابه رضی الله عنهم ، در تعداد تکبیرهای نماز جنازه اختلاف شدیدی بود و از سه تا هفت می گفتند . ولی فقهای مکه و مدینه برآنند که تکبیر بر جنازه چهارست ». وپس حدیثی از ابوهریره نقل می کند که حاکی از چهاربودن تکبیر است و می گوید بر صحت این حدیث اتفاق است و لذا جمهور علمای شهرها همین را مبنا قرار داده اند.

   النوری شافعی( 631-676ق) بر آنست که رکن دوم نماز میت ، تکبیرات چهارگانه است و می گوید اگر پنج تکبیر بگوید هم ، طبق اصح اقوال ، باطل نیست . و اگر امام پنج تکبیر بگوید، متابعت از او در تکبیر پنجم در سنت وارد نیست . محمد بن محمود آملی( از علمای قرن هشتم ) در نفایس الفنون گوید که نماز جنازه فرض کفایت (= واجب کفایی)ست و در آن به اتفاق ائمه اربعه چهار تکبیر است ، و به مذهب صادق علیه السلام پنج تکبیر .

    آر ائمه اربعه در چهاربودن تعداد تکبیر اتفاق دارند و شیعه نیز اجماعا قائل بر پنج بودن تعداد تکبیرهاست . محمد جواد مغینه حدیثی از امام جعفر صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود : تعداد تکبیر پنج است به نشانه ی نمازهای پنج گانه ی روزانه .

8- استخاره کردن :

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 استخاره رسمی بوده در گذشته و امروز که مردم برای امری مهم نظیر ازدواج ، مسافرت ، خرید ، کارهای شخصی ، تصمیم گیری با استخاره می خواهند از تایید الهی مبنی بر انجام آن کار مطمئن شوند و گاهی به آن سر کتاب باز کردن هم می گفتند که نزد ایرانیان علاوه بر قرآن مجید ، با دیوان حافظ و مثنوی مولانا هم انجام می گرفته است .

9- فال

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش       زده ام فالی و فریاد رسی می آید

یا :

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت         چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

   فال یعنی شگون . به زبان یا دل نیک آوردن ، پیش بینی خوش بینانه . در فرهنگ ایرانی و در عامه ی مردم ، فال نیک و بد سابقه ی کهن دارد . این کلمه به انواع و اقسام در شاهنامه بکار رفته است . ایرانیان به فال نیک «مروا» و به فال بد « مرغوا» می گفتند . نوعی از فال زدن با گشودن کتاب ، یا سرکتاب باز کردن بوده که این کار بیشتر با قرآن مجید و دیوان حافظ و مثنوی رسم بوده است . گشودن مصحف یا فال به قرآن ، نوع بارز استخاره است . فال زدن هنوز هم در فرهنگ عامه جهانی زنده است و انواع و اقسام دارد که مشهورترین انواع آن کف بینی ، فال قهوه ، فال نخود و فال ورق است .

10- چشم زخم

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست

یارب ببینم آن را در گردنت حمائل

    آزار ونقصانی ست که به سبب دیدن بعضی از مردم و تعریف کردن ایشان کسی را و چیزی را به هم رسد و عرب العین اللامه خوانند« برهان قاطع»

   در دایره المعارف فارسی مقاله پر اطلاعی درباره ی چشم زخم آمده که بخشی از آن را نقل می کنیم : « چشم زخم (=چشم +زخم(صدمه ، اسیب ) ، مخفف آن چشمزخم یا چشزخ ، در فرهنگ عامه آزار و گزندی که گمان می رود از تاثیر نگاه کسی به ایشان می رسد ، نظر دشمن ، نظر حسود ، و نظر کسی که فاقد و طالب چیزی ست وگاه هرگونه نظر تحسین ، در اعتقاد عامه ممکن است چنین  تاثیری داشته باشد.

   کس را که گمان می رود چشمش چنین تاثیری دارد بد چشم ، شور چشم ، چشم شور و چشم رسان می خوانند . و نظر کردن او را به چشم زدن ، چشم رساندن ، نظر زدن ، نظر رساندن و امثال آن تعبیر می کنند و برای اجتناب از تاثیر چشم زخم غیر از توسل به تعویذ و حرز دعا و امثال آن ، غالبا در موقع تعریف تحسین آمیز از چیزی عبارت هایی از قبیل « چشم بد دور » ، ( ماشاءالله ، بنامیزد(=به نام ایزد) به کار می برند . از کارهایی که برای دفع چشم زخم نزد عامه متداول است اینهاست : دودکردن اسپند ، برای کسی که امتیاز یافته است ( مثل داماد یا عروس ، سفر مکه ، یا کسی که خانه ای تازه ساخته یا خریده ) ، شکستن تخم مرغ با ترتیب مخصوص برای کسی که ناگهان مریض شده است ، آوختن مهره های سیاه و سفید و آبی که چشم زد خوانده می شود ، وآنچه نظر قربانی نام دارد و همچنین انداختن و ان یکاد و چل بسم الله به گردن و دوش کودکان ، اعتقاد به چشم زخم با این صورت مخصوص در ایران از تاثیر اسلام واعراب وارد شده است .« دایره المعارف فارسی ، چشم زخم – حافظ نامه ، بخش دوم ، ص906»

11- گوهر شدن قطره:

  گذشتگان براین باور بودند  که قطره باران در دهان صدف می افتد و پس از پرورش یافتن تبدیل به در می شود . غزالی می نویسد : « قطره باران ... در درون صدف افتد ، پس پوست خویشتن فراهم کند و به قعر دریا فرو شود و این قطره های باران در درون خویش می دارد ، چنانکه نطفه در رحم ، و آن را می پرورد در میان خویش ، و آن جوهر صدف حق تعالی بر صفت مروارید آفریده است ، آن قوت به وی سرایت می کند به مدتی دراز ، تا هر قطره باران مرواریدی شود.». ----«کیمیای سعات /ج2/ص522 »

12- لعل پروری خورشید :

لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست

تابش خورشید و سعی باد و بران را چه شد

    گذشتگان اعتقاد داشتند  که از تابش خورشید و سایر عوامل جوی و تحت الارضی ، سنگ ها در دل معدن ها تبدیل به لعل – یا گوهرهای دیگر – می شوند.

13- گلاب در قدح ریختن :

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم

    در گذشته رسم بوده است هنگامی که در ظرفی برای دوست یا همسایه تحفه ای می بردند آن ظرف را خالی برنمی گرداندند و در درون آن به رسم تشکر چیزی می گذاشتند و حافظ از این استفاده کرده و به رسم و سنت قدما در جای خالی قدحی که شراب ارغوانی را به حافظ هدیه کرده ، می خواهد که گلاب بریزد

14- شکر در مجمر انداختن

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم

   اشاره بر این رسم دارد که شکر را مانند عود بر مجمر می نهاده اند و برای عطر آگین ساختن فضا می سوزانده اند .

 

منابع وماخذ:

1- روزنامه همشهری ، شماره 3941، ص24، با عنوان « پژوهیدن گنج در ویرانه ها » ، سید احمد وکیلیان

2- ادبیات شفاهی در اشعار حافظ ، احمد فرجی

 

 

  

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 7:8 |
+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 12:30 |

سفری تا مداین

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

  در درس هایمان در دبیرستان و در دانشگاه قصیده ی زیبا و بلند «ایوان مدائن » را که خاقانی در بازگشت از سفر دوم حج ، به سال 569ه.ق پس از دیدن آن بنای تاریخی و یاد آوری از فر و شکوه دیرین ایران و بارگاه ساسانی سروده بود بارها و بارها خوانده بودم و با آن الفتی دیرینه داشتم . سال ها آرزو می کردم ای کاش عمر مجال دهد  تا دیداری از مدائن داشته باشم . بخت یار شد و توفیق حاصل  و با دوستان در سفر به عتبات عالیات مجالی حاصل شد تا از طریق بغداد – هرچند با سختی و مشقت- به مدائن بروم ، مدائن در 16 کیلومتری بغداد قرار دارد و علاوه بر ویرانه های برجامانده از آثر باستانی طاق کسری ، مزار سلمان فارسی و تعدادی از صحابه  را در خویش جای داده است . در جایی خواندم که «مدائن» (جمع مدینه عربی به معنی شهر) ، در اصل نام چند شهر (هفت شهر) بود که تیسفون ، پایتخت شاهنشاهی ساسانی ، مهم ترین آنها به شمار می رفته است . تیسفون شهر باستانی و اقامتگاه شاهان اشکانی و ساسانی بر ساحل چپ اروندرود(دجله) جای داشته است . نظر به اهمیت این شهر ، بسا که به نام « مدائن » خوانده می شده است ، بانی « ایوان مدائن » ( ایوان کسری- طاق کسری ) در نیسفون ، بنابر تحقیقات محققین شاپور اول ساسانی ( 241-272م) است .

  از همسفری دوستان بسیار خوبم خصوصا عزیزانم « بهروزموتابی» و « عبدالمجید نگارشی » دراین سفر نهایت استفاده را بردم و عکس یادگاری با این عزیزان در  کنار ایوان مدائن ، یادآور خاطرات زیبای این سفراست که فراموش نشدنی ست .

ایوان مدائن

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مداین کن

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله ی خون گویی

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله چون کف به دهان آرد

گویی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله گری نو نو و زدیده زکوتش ده

گرچه لب دریا هست از دجله زکوه استان

گر دجله در آمیزد باد لب و سوز دل

نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان

تاسلسله ی ایوان بگسست مداین را

در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان

گه گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی زایوان

دندانه ی هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی ما خاک توییم اکنون

گامی دو سه بر ما نه اشکی دو سه هم بفشان

از نوحه ی جغد الحق ماییم به درد سر

از دیده گلابی کن درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

جغدست پی بلبل نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما

بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان ؟

گویی که نگون کرده ست ایوان فلک وش را ؟

حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان ؟

بر دیده ی من خندی کاینجا زچه می گرید ؟

خندند بر آن دیده کاینجا نشود گریان !

اینست همان ایوان کز نقش رخ مردم

خاک در او بودی دیوار نگارستان

اینست همان درگه کورا ز شهان بودی

دیلم ملک بابل هندو شه ترکستان

اینست همان صفه کز هیبت او بردی

بر شیر فلک حمله شیر تن شادروان

پندار همان عهدست ، از دیده ی فکرت بین

در سلسله ی درگه در کوکبه ی میدان

از اسب پیاده شو بر نطع زمین رخ نه

زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

مستست زمین زیرا خورده ست به جای می

در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری وترنج زر ، پرویز و تره زرین

بر باد شده یکسر با خاک شده یکسان

پرویز به هر خوانی زرین تره گستردی

کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد ، ز آن گمشده کمتر گو

زرین تره کو برخوان ؟ رو کم ترکوا برخوان !

گفتی که کجا رفتند آن تاجوران ، اینک

زایشان شکم خاکست آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری

دشوار بدن زادن ، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرینست آن می که دهد رز بن

ز آب وگل پرویزست این خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خوردست

این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد زایشان !!

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد

این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین در گه دریوزه ی عبرت کن

تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

اخوان که ز ره آیند آرند ره آوردی

این قطعه ره آوردی ست از بهر دل اخوان .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 12:27 |

پايان خوابي خوش

     ديگر بايد براي بازگشت آماده شد .با حركت گروه اول و خالي شدن اتاق ها و رفتن دوستانمان « افشار» و « ترابي» و « اكبري »  كه شب حركت كرده بودند باورمان شد كه برگشت جدي ست و به لحظات پايان يك سفر معنوي و يك خواب خوش رسيده ام . بايد امروز آخرين جرعه از اين جام سكر آور مدينه را نوشيد واز لحظه هاي باقي مانده بيشترين استفاده را برد . ساعتي به نماز صبح مانده به اتفاق « سودابه »  راهي حرم مي شویم . همسفری که تمام توان خویش را بکار برده تا از معنویات سفر توشه ای برای خویش فراهم آورد ، همسفری که در تمام لحظات سفر ، چون رفیقی موافق و همراهی همدل ، لذت سفر را در من هزاران برابر کرده است . مسير راهمان تا حرم را به دقت نگاه
مي كنم ، همانند تشنه اي كه به دنبال جرعه اي آب مي گردد . امروز آخرين روز حضور در مدينه و حضور در مسجدالنبي و قبرستان بقيع  است . آخرين نماز صبح را درمدينه ودر مسجد النبي مي خوانیم . دلم نمي خواهد نماز به پايان برســـد .ولي چاره اي نيست ، به اين اميد ضريح مطهر حضر ت رسول و مكان هاي با فضيلت مسجد راترك مي كنم كه باز هم لياقت  سفر ديگري را نصيبمان  گرداند . پس از زيارت قبور ائمه ي بقيع  به هتل برگشتیم . همسفران ساك ها را براي بارگيري كنار آسانسورها گذاشته بودند و كاميون آماده بارگيري بود . عده اي ساك هاي خود را در راهروها به اين اميد كه ديگران آن را بار كنند رها كرده و رفته بودند . همه ساك ها پراز سوغاتي بود .  با كمك عده اي از دوستان تمام وسايل را در كاميون قرار داديم . بار زدن كه تمام شد حسابي عرقمان درآمد . وسايل صبحانه را برداشته و به اتاق آمدم . دوستان همگي رفته بودند و صبحانه تنهايي اصلا مزه نداد . دوش گرفته و استراحت كردم . ساعت  20/10 دقيقه ي صبح با اتوبوس راهي فرودگاه « امير محمد بن عبد العزيز » مدينه شديم . فرودگاه مملو از جمعيت و بسيار هم كثيف بود و مسافرين هم در گرما و در محوطه ي فرودگاه به انتظار رسيدن نوبتشان براي پرواز بودند .« حاج آقا تقوي» بليت  و پاسپورت ها را تحويل مي دهد و مي خواهد به علت شلوغي محوطه و امكان گم شدن كسي از اتوبوس پياده نشود . ساعت 2 بعدازظهروارد سالن تشريفات شدیم . در گوشه اي از سالن انتظار نماز ظهر و عصرم را خواندم . پاسپورت ها را مهر خروج زده و منتظر اعلام سوار شدن به هواپيما شديم . هنگام اعلام خروج از سالن انتظار و سوار شدن به اتوبوس ، جمعيت يكباره به سمت در ورودي هجوم آوردند و تلاش مامورين براي كنترل آنها فايده اي نداشت و كار به جايي رسيد كه چند نفر از  ماموران كنترل خود را از دست  و با صدايي بلند فرياد مي زدند . سوار شدن به هواپيما هم براي خودش حكايتي بود ، عده اي چنان باسرعت پلكان هواپيما را بالا مي رفتندكه گويا نگران بودند تا جا گيرشان نيايد . نشستن بر روي صندلي ها هم ديدني بود ، مهمان داران هم هرچه تلاش كردند نتوانستند مسافرين را در روي صندلي هاي خود بنشانند و چون ديدند قادر به انجام چنين كاري نيستند صحنه را براي نيم ساعتي ترك كردند و هركس ، هرجا كه دلش مي خواست نشست . از چهره ي مهمانداران فيليپيني و عرب عصبانيت و ناراحتي را مي باريد . هواپيما در ساعت 30/15 دقيقه به وقت عربستان از فرودگاه مدينه به سمت ايران حركت و در ساعت 20/18دقيقه شب به وقت ايران در فرودگاه مهر آباد به زمين نشست .هوا كاملا سردبود . حدود يك ساعت هم جهت تحويل ساك هامان معطل شديم . پيدا كردن ساك و برداشتن آنها ، آن هم ساك ها يي كه همه يك شكل و يك رنگ بودند در ميان آن همه ازدحام از روي نوار نقاله فرودگاه هم براي خودش  بسيار ديدني و جالب و تاسف آور بود . ساك ها را كه برداشتيم در بازرسي فرودگاه اصلا معطل نشديم ، مامورين بازرسي با مهرباني و خوشرويي ، عليرغم خستگي ، همگي را به سمت درب خروجي راهنمايي مي كردند  . علیرغم سرمای زیاد ، عده بسيار زيادي در آن سرما ، براي استقبال از حجاج بيرون در جمع شده بودند و با سلام وصلوات از حجاج  استقبال مي كردند و حجاج با فشار و سختي از راه باريكي تا رسيدن به وسايل نقليه خود مي گذشتند . « داداش محمد» و « زن داداش » و « حاج خانم مادر سودابه » زحمت كشيده بودند و براي استقبال به فرودگاه آمده بودند و بقيه در منزل منتظر بودند ، وديگر بايد باورم مي شد كه اين سفر روحاني به پايان رسيده است  بايد با اندوخته ي اين سفر ، در درون خويش سفري ديگري را آغاز كنم  .

بارالها ! از تو درخواست مي كنم خير دنيا و آخرت روزيمان فرمايی.

بارالها ! دستمان بگيركه جز تو دستگيري نداريم و تو بهترين دستگيري

 بارالها !  ما را در راهي قرار ده كه خير و صلاح ما در آن است

بارالها ! بر روح پدر و مادر و گذشتگان و تمام كساني كه حقي بر گردن ما دارند باراني از غفران و رحمتت بباران  .

بارالها ! اي سخاوتمند كريم ، به راستي كه كار هاي نيك اندك ما را افزونش كن و آن را با همه ي كاستي هايش پذيرا باش .

بارالها ! رزق حلال و سلامتي روزيمان كن و  شكر عافيت دنيا و آخرت عطايمان فرما.

بارالها ! در دنيا و آخرت به ما نيكي ببخش و ما را از عذاب جهنم مصون بدار.

بارالها ! خواندي ، با همه ی شرمندگی ها ، آمديم ، ما را از خود مران كه به تو نيازمندترينيم .

بارالها ! گناهم را كه تو مي داني و از خلق نهان است بيامرز .

بارالها ! به روزي و نعمتي كه داده اي خشنود و قانعم فرما ، و آنچه را به من بخشيده اي مبارك گردان .

بارالها ! عيب و نقصان مارا در اين سفر مقدس و روحاني ، به بزرگي و عظمتت ببخش و لحظات شيرين نماز و دعا و مناجات آن را ، توشه ي راه آخرتمان قرار بده .

بارالها ! با همه ي بضاعت اندك ،‌ ما رابه ميهماني خويش خواندي ، باز هم ما را بخوان تا لبيك گوي دعوت سخاوتمندانه ي تو شويم .

                             آمين يا رب العالمين

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 22:39 |

بازديد از مساجدسبعه

    در برگشت از احد ، سري به  مسجد « ذوقبلتين » - كه البته بايد گفت كه ديگر « ذوقبلتين » نيست و يك قبله بيشتر ندارد و در طرح توسعه ي مسجد  ، قبله ي رو به بيت المقدس آن از بين رفته است - و مساجد سبعه كه در اصل اردوگاه سپاه اسلام بوده است و فرماندهان سپاه اسلام در چند نقطه ي اين اردوگاه براي خويش سنگرهايي آماده كرده و در آنجا ضمن حفاظت و حراست از خندق ، مشغول به عبادت بوده اند زديم. هوا كاملا گرم است و حضور زائران ايراني و همچنين دسـت فروش ها كاملا محوطه پايين مساجد را شلوغ كرده است و راه روهاي باريك و فضاي كوچك مساجد فتح ،‌  سلمان فارسي ، عمربن خطاب تقريبا خواندن نماز را  بسيار مشكل كرده است و براي خواندن نماز بايد فشار شديد جمعيت را تحمل كرد ، امكان خواندن نماز در تمامي مساجد نبود و در گوشه اي از حياط مسجد سلمان به نيت هر مسجد نمازي خوانديم وبعد در كنار پياده رو و در كنار مسجد حضرت فاطمه (س)  بر روي حصيري كه يكي از زائران پهن كرده  و خود مشغول خواندن دعا بود   دو ركعت نماز خواندم و آن را به روح مطهر بي بي دو عالم حضرت فاطمه الزهرا (س) هديه كردم .

     اين منطقه در طرح توسعه قرار دارد و دولت سعودي در حال ساخت مسجدي بزرگ در آنجاست كه بسیاری از كارهايش انجام شده است و شايد به زودي مانند بقيه آثار تاريخي مدينه  كه ديگر نشاني از آنها وجود ندارد اين منطقه وتمام خاطره هاي آن به حافظه ي کهنه ی تاريخ سپرده شود . هنگام نماز مغرب بود كه به« مسجد قبا » رسيديم .

    درمورد تاریخچه این مسجد آمده است  که وقتی که حضرت رسول (ص) در بين راه هجرت از مكه به مدينه ، وارد قريه ي قبا ( 5 كيــلومتري جنوب مدينه ) شد و 4 روز در اين محل توقف كرد ، تا حضرت علي (ع) در مكه  امانات مردم را كه نزد حضرت رسول (ص)  بود به آنان برگردانده و ساير دستورات حضرت را اجرا ، و با خانواده ي پيامبر به حضرتش ملحق شود ، و از طرفي ديگر مردم مدينه خود را براي ورود حضرت آماده كنند . در اين توقف چهار روزه ، حضرت رسول (ص) اولين مسجد را با كمك مسلمانان بنا نمود .در ساختن اين مسجد پيامبر اكرم (ص) مانند ديگر مسلمانان شركت داشت ، و سنگ و گل حمل مي نمود ، و دوشادوش ديگران كار مي كرد .

جلوي درب ورودي مسجد « سودابه » از فرصت استفاده کرده و از زنان دست فروش کنار مسجد چند روسري عربي خريد . نماز مغرب را به جماعت در مسجد قبا خوانديم و به هتل برگشتيم .     

 

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 11:13 |

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 23:32 |

احد ، خاموش ترين فرياد

     با كاروان راهي ديدار از كوه احد و مزار حضرت « حمزه » و شهداي احد مي شويم . محوطه نسبتا شلوغ است و غيــــر از ما كاروان هاي ديگري نيز براي زيارت به اين مكان مقدس آمده اند . « احد» نام دره و كوهي ست كه در يك فرسنگي شمال مدينه واقع شده و به دليل جدايي آن از ديگر رشته كوه ها به اين نام ، خوانده مي شود.اگر چه ديگر از شيهه اسبان و برق شمشيرها و گرد و غبار ميدان جنـگ در زير پاهاي سواران و فرياد مجروحان و رجز پهلوانان و هلهله هاي بعد از شكـست و پيروزي خبري نيست ، اما بايد اندكي با تدبر و تامل  به گذشته برگشت و بـه مــدد تاريخ ،  خاطـرات جنگ احد و شكست سپاهيان اسلام به علت نافرماني از فرمان رسول اكرم و خاطره ي تلخ شكستن دندان پيامبر ، مجروح شدن مولاي متقيان علي(ع) و به شهادت رسيدن حضرت حمزه سيد الشهدا را در خويش زنده كرد . كوه و مزار حضرت حمزه و شهداي احد در سكوت كامل و شانه بر شانه هاي يكديگرگويا دير ي ست در آغوش هم به خواب سنگيني فرو رفته اند و من و تمامي همسفرانم ،‌ از اين سوي تاريخ ،‌ با بغضي در گلو و چشمي اشكبار از بالاي كوه كه ديگر به تپه اي بيش شبيه نيست ، به خاطرات نهفته در جاي جاي اين كوه را ، كه امروزه آرام آرام در هجوم خانه ها و جاده ها و بي توجهي كامل  دولت سعودي رنگ مي بازد و به بوته  فراموشي سپرده مي شود به تماشا نشسته ايم .

    در هيچ كجاي جهان ، محلي چنين با ارزش پيدا نمي شود . درسينه ي اين كوه خاطراتي با ارزش ، همانند گنجينه اي گران بها ، به امانت نهفته است ، در اينجا برهه اي از تاريخ اتفاق افتاده است كه در آن حضرت محمد (ص) ، علي(ع) و حمزه (س) وديگران حضور داشته اند

     به مردمي كه مشتاقانه به مرور تاريخ در ذهن خويش و خواندن زيارت نامه و مرثيه و گريه مشغولند نگاه مي كنم . صداي بلندگوهايي كه توسط مسئولين سعودي در كنار قبرستان نصب شده تا صداي دعا و زيارت  و مرثيه خواني  شنيده نشود و دائما با صداي نتراشيده و نخراشيده اي همان حرف تكراري هميشگي كه دعا و گريه و ماندن در كنار قبور شرك است ، اعصاب همه را بد جوري به هم ريخته است  . اما تنها قطرات اشك ، مي تواند آتش شعله ور درون هر زائري را   خاموش كند . غربت احد و حمزه وشهدايش ،‌ دل كندن ازآن را سخت مي كند  اما چاره اي نيست و بايد رفت . درگوشه ي دفتر خاطراتم مي نويسم :

احد!

تنهاترین تنها

تو ای آتشفشان خسته و خاموش

بیا يك دم زبان بگشا

بيا با اين مسافر ، در غروبی گرم وآتش خيز

نجوا کن

كه من چون تشنه اي دراين كويرستان

به دنبال تمام خاطرات خويش مي گردم

وبا حسرت تمام خاك را بي وقفه مي كاوم

مگرنقشي بيابم ازعبورگام هاي عاشقان خسته تاريخ ،

به روي سنگ هاي سخت اين صحراي خشكيده

اگرچه ديگراينجا ازصداي شيهه اسبان وآوازسنان ونيزه وشمشير

ازفرياد زخمي ها

صداي خنده مستانه ی دشمن

تلاش بي امان جنگجويان خدا باور

نشاني نيست

برايم خاطرات زخمي تاريخ راتكراركن ، تكرار.

بگو با من ازآن روزي كه ازگردونه هستي شرارفتنه مي باريد

ودشمن با تمام قدرت پوشالي اش

شايد، براي التيام زخم هاي كهنه اش

سنگربه سنگر

با سلاحي از ريا وخدعه و تزوير

مي آمد

وبذركينه را در دشت مي افشاند.

بگو با من ازآناني كه باشوق غنيمت

سنگرخود را رهاكرده

ميان كشتگان دنبال سهم خويش مي گشتند.

چه مي كردي زماني كه به سنگ فتنه ها

ديدي كه دندان پيمبر را شكستند ونهر خون

زلب هاي رسول حق جاري شد

بگوبامن چه می کردی زمانی که

علي(ع)

آن شير مرد عرصه هاي عشق و ايمان و عدالت

بر تنش گل زخم هاي نيزه و شمشير ، گل مي كرد و او

مردانه مي جنگيد.

بگو از « حمزه »

آن پشت وپناه جبهه توحيد

درآن لحظه كه قلبش درميان دست هاي يك زن بدكاره و فاسد

چوخورشيدي درخشان شد ، چه مي كردي ؟!

بگوبامن ، بگوآن شب چه حالي داشتي

وقتي كه مردان خدا درخاك وخون غلتيده ودشمن

- به ظاهر -

فاتح وسرمست

آوازجنون سرداده ومستانه مي خنديد

وبراجسادگلگون شهيدان خداجوي احد، با اسب مي تازيد؟!

بگوبامن ، بگو………..

اما

احداستاده سرافكنده و خاموش

بامن درغروبي گرم ، باسوزوگدازي گرم واشكي گرم

ومي بخشدبه من ، سوزدرونش را…..

وشب آرام وساكت چادرش رامي كشدبرروي كوه ودشت

ومن لبريز از درد و تمنا ، غرق درحيرت

كنار قتلگاه بي چراغ حمزه ، درپاي احد

آرام  مي گريم .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 23:30 |