تبليغاتX
حرف های من

 

   دنیای کودکان دنیایی ست سراسر پاکی و لطافت و صداقت و شور و نشاط و راستی و درستی ، آنان در دنیای خیال خویش معمار کاخ ها و قصرهای سر به فلک کشیده ای هستند که در آن با شمشیری از راستی و صداقت خویش ، سایه به سایه دنبال ردپای اشباح و اجسام و حیوانات ناشناخته ای می گردند تا با کشف و شناخت و شناسایی آنها ، به مبارزه رویاروی و مردانه با آنها بپردازند و مصمم و استوار و محکم بر آنان غلبه کنند .

     در دنیای کودکان همه ی چشمه سارها و رودخانه ها جوشانند و آهنگ رفتن به دریا و اقیانوس را زمزمه می کنند و تمامی کوه ها با رنگ های  قهوه ای  رودرروی آسمان آبی رنگ مهربانانه ایستاده اند . یادمان باشد به خود اجازه ندهیم دنیای خلوت کودکانه ی آنان را برهم بزنیم . بگذاریم آنان با خیالی آسوده در ذهن پاک خویش دنیایشان را آنگونه که دوست دارند بسازند .

بیایید با هم سری به این دنیای قشنگ بزنیم :   

    کودکی خردسال می خواست بوته ی ذرتی را از زمین بردارد ، هرچه تلاش می کرد موفق نمی شد وهرچه می کوشید آن بوته بر جای خود استوار بود . پس از تلاش فراوان بالاخره توانست بوته ی ذرت را از زمین بکند . کودک با خوشحالی و شوق و ذوقی فراوان خبر کندن بوته ی ذرت را به پدرش گفت .

 پدرطفل تبسمی کرد و گفت :

« آفرین پسرم !  تو هم مردی شدی و نیرویی داری .»

 طفل با غرور خاصی  در پاسخ پدرش گفت :

« آری ! همه ی زمین یک سرش را گرفته بود و من یک سرش را ، اما بالاخره من پیروز شدم .»

 

 

ماخذ با قدری تصرف :

صورخیال در شعرفارسی ، دکتر شفیعی کدکنی ، چاپ نیل ، 1378، ص5

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 8:52 |

 

من همان شبان عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلف و رها

در خراب دشت های دور

در پی تو می دوم

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پر آب

دسته ای گل از نگاه آفتاب

یک عبا برای شانه های مهربان تو

در شبان سرد

چارقی برای گام های پر توان تو

در هجوم درد

           *****

من همان بلال الکنم

در تلفظ تو ناتوان

آه از عتاب !!

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 22:16 |

 

ما که چرخیدیم عمری در مدار لحظه ها

خویش را گم کرده اما در غبار لحظه ها

شاعری در کوچه باغ آرزوهای دلش

در خزان می گشت دنبال بهار لحظه ها

او به دنبال کسی می گشت تا شاید شود

مرهمی بر زخم های بی قرار لحظه ها

با هزاران شوق می افروخت فانوس غزل

در مسیر بادها ، در شام تار لحظه ها

با خودش می گفت : می دانم که دارم می کشم

روی دوش خسته ام دیری ست دار لحظه ها ...

دفترش را ساکت و آرام بست و بعد دید

مانده از او رد پایی در دیار لحظه ها.

                        

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 8:57 |

 

خشک آمد ، کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گرچه می گویند : « می گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران »

قاصد روزان ابری ، داروگ  ،  کی می رسد باران ؟

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست

وجدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران -

قاصد روزان ابری ، داروگ ،  کی می رسد باران ؟

 

 

داروگ : قورباغه ی درختی(دار+وگ) ؛ به اعتقاد اهالی مازندران ، هرگاه داروگ بخواند باران می بارد

بربساطی که بساطی نیست : اوضاعی نامساعد(نامناسب)

کومه : خانه ای از نی و علف که کشاورزان و باغبانان درآن می نشینند ؛ آلونک ، کپر، کلبه

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 18:46 |

میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت ، امام رضا (ع) بر تمامی دوستداران و ارادتمندان آن امام همام مبارک باد . قطعه زیر ارادتی ست به ساحت مقدس آن امام  .

زائر کوی توام ، ای هشتمین

کهکشان عاشقی هامان ، رضا (ع)

آمدی تا آشنای ما شوی

غربت ما رادهی پایان ، رضا (ع)

آمدی ای خوب تا معنا می کنی

درس زهد و دانش و عرفان ، رضا(ع)

آمدی تا قبله ی دل ها شود

مشهدت ای بهترین مهمان ، رضا (ع)

آمدی تا در کنارت با دعا

ره بجویم با تو تا جانان ، رضا (ع)

آمدم تا با زلال اشک ها

تا بشویم گرد غم از جان ، رضا (ع)

تربتت دارالشفای دردهاست

دردهامان را تویی درمان ، رضا (ع)

از ارادت سر نهادن بر رهت

افتخار ملت ایران ، رضا (ع)

باز هم توحید را تکرار کن

ای ستون محکم ایمان ، رضا (ع)

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 22:17 |

حکایت اول : پنداریم تویی

      « یکی از شیخ زاده های [سمنان] که خالی از بلادتی نبود و دعوی شعر و شاعری می کرد ، این غزل ایشان (جامی) را تتبع کرده و پیش ایشان آورده :

بس که در جان فکار و چشم بیدار منی

هر که پیدا می شود از دور پندارم تویی

        بعد از آنکه غزل خود را تمام گذرانید ، بر مطلع ایشان اعتراض کرد و گفت : شما در این مطلع فرموده اید هرکه پیدا می شود از دور پندارم تویی ، شاید خری یا گاوی پیدا شود.

ایشان گفتند : « پندارم تویی!!». 1

 

 

حکایت دوم : قاطرهای امامزاده داوود

       « روزی گروهی ، در حضور مرحوم استاد فروزانفر از کوهنوردی و راهپیمایی جمعه ی خود داد سخن می دادند و به استاد خود با مفاخره می گفتند که روز پیش دوازده فرسنگ راه را طی کرده ایم . استاد پرسید : این دوازده فرسنگ راه را برای چه هدفی طی کردید ؟

گفتند : برای ورزش  و راهپیمایی .

استاد فروزانفر با همان لهجه ی مخصوص خود گفت : روی قاطرهای امامزاده داوود را سیاه کرده اید.» 2

 

حکایت سوم : بازی روزگار

  « مردی به دیوان محاسبات هارون راه یافت . دفتری را گشود . در یکی از صفحات نوشته [شده ] بود : چهارصد دینار بابت بهای خلعت جعفر برمکی . دفتر را ورق زد . در صفحه ی دیگر نوشته [شده] بود : ده قیراط جهت خریدن بوریا برای سوزاندن جسد جعفر . تاریخ این دو نوشته را مقایسه کرد . فقط چهار روز فاصله داشت .» 3

 

1- هزار و یک حکایت تاریخی ، محمود حکیمی ، ج 4 ، حکایت 948

2- همان  ماخذ ، حکایت 518

3- همان ماخذ ، حکایت شماره 388

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 21:43 |
 
+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 20:49 |

 

 شبای کاغذی رو خراب کنیم

یه قایق بسازیم و تو آب کنیم

مثل دریا بزنیم به سمت موج

خودمونو راحت از سراب کنیم

مشقای نوشته رو خط بزنیم

حرفامونو براهم کتاب کنیم

غمارو کنار هم بچینیمو

تو تنور لحظه ها کباب کنیم

کاری به گذشته ها نداشته و

روزای مونده مونو حساب کنیم

همه ی دردارو یک جا جمع کنیم

بعدش اونا رو یه جا جواب کنیم

خوشه خوشه انگورای بودنو

بریزیم تو کوزه و شراب کنیم

دستای همدیگه رو بگیریم و

چی می شه !! ما هم کمی ثواب کنیم .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 16:40 |

کدام لاستیک ؟!!

       امتحان بعدی روز شنبه بود و ما سه روز فرصت داشتیم . درسمان خوب بود و این سه روز تعطیل برایمان فرصت خوبی برای مسافرت بود .  با دوست همکلاسیم برای استفاده از تعطیلات  به ویلای پدرش به  یکی از شهرهای شمالی رفتیم . هم استراحت خوبی کردیم وهم درس را چند بار با هم  مرورکردیم .

    شنبه صبح راه افتادیم . خیالمان راحت بود که برای ساعت ده که امتحان شروع می شود به موقع می رسیم . هنگامی که به دانشگاه رسیدیم متوجه شدیم که اشتباه کرده ایم و ساعت شروع امتحان 30/8 بوده است و امتحان به پایان رسیده است . در دفتر اساتید باز بود و استاد هم در دفتر نشسته بود . او سال ها بود که با ما درس داشت و کاملا ما دو را می شناخت . با تعجب پرسید : « کجا بودید ؟ چرا دیر آمدید  » ؟!!

     نگاهی به هم کردیم و من بدون تامل  گفتم : « استاد !! لاستیک ماشینمون تو راه پنجر شد » . با تبسم گفت : « عیب نداره ، فردا ساعت 10 از شما امتحان می گیرم ، آماده باشید  ».

     از خوشحالی در پوست نمی گنجیدیم . استاد خیلی محبت کرده بود . ما  فردا راس ساعت ده ، سر جلسه ی امتحان آماده بودیم . استاد ما را از هم جدا کرد و در دو اتاق جداگانه نشاند . مهم نبود . ورقه دوازده نمره داشت . سوال اول نیم امتیاز داشت و سوال بسیار ساده ای بود و بلافاصله پاسخ آن را دادم . سوال دوم یازده و نیم  امتیاز  داشت . از دیدن سوال  هوش از سرم پرید. سوال این بود : «کدام لاستیک ماشین پنجر بود ؟» (5/11امتیاز )

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 16:37 |

درد می کند

قدری سکوت کن که سرم درد می کند

بارانی ام و چشم ترم درد می کند

در زیر بار منت این فصل  رهگذر

حس می کنم کمی کمرم درد می کند

زندانی نگاه توام زندگی ، ببین

با من تمام دور و برم درد می کند

حرفی اگر زگفتن و رفتن زدم ببخش

باور کنید که شور و شرم درد می کند

گفتم کبوتری شوم و بال و پر زنم

دیدم تمام بال و پرم درد می کند

جز ازخودت که با من داتنگ همرهی

حرفی نزن که گوش کرم درد می کند .

                                   2/8/1387

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 22:30 |

طاهره ی صفارزاده هم ....

طاهره ی صفار زاده ، نویسنده ، شاعر و مترجم قرآن کریم در سال 1315 در سیرجان به دنیا آمد . به زبان انگلیسی و عربی کاملا مسلط بود و در سال 1371 به عنوان استاد نمونه ی ایران انتخاب گردید .

 از آثار مهم او می توان به « رهگذر مهتاب ، طنین در د لتا ، سد بازوان ، سفر پنجم ، بیعت بابیداری و دیدار صبح » و ترجمه ماندگار قرآن حکیم به فارسی و انگلیسی اشاره کرد . او از شاخص ترین شاعران مذهبی قبل از انقلاب است  با برخورداری از بینش توحیدی ، سیاسی و اجتماعی و زبانی ساده و روان ، اثار عمیق و ماندگار آفریده است . او را بنیانگذار شعر ده ی شصت می دانند . وی در آبان 87 تا دیار دوست پر کشید . روحش شاد .سروده ای از وی با عنوان « انتظار»  تقدیم می کنم :

همیشه منتظرت هستم

بی آنکه در رکود نشستن باشم

همیشه منتظرت هستم

                     چونان که من

همیشه در راهم

همیشه در حرکت هستم

                    همیشه در مقابله

تو مثل ماه

             ستاره

                    خورشید

همیشه هستی

و می درخشی از بدر

                 و می رسی از کعبه

وکوفه همین تهران است

که بار اول می آیی

و ذوالفقار را باز می کنی

و ظلم را می بندی

همیشه منتظرت هستم

              ای عدل وعده داده شده

این کوچه

این خیایان

این تاریخ

خطی از انتظار تو را دارد

و خسته است

تو ناظری

تو می دانی

ظهور کن

ظهور کن که منتظرت هستم

ظهور کن که منتظرت هستم .

 

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 18:21 |

با کلامی از « جبران خلیل جبران »

        امروز فرصتی حاصل شد بار دیگرکتاب پیامبر اثر «جبران خلیل جبران »را با ترجمه ی دکتر «حسین الهی قمشه ای » خواندم .این کتاب مجموعا 28 فصل است . فصول این کتاب ، غیر از فصل نخست و پایانی که به ترتیب «بازگشت کشتی » و «وداع » عنوان گرفته است ، هر یک پاسخی ست به سوالی که یکی از مردم اورفالیس به تناسب حرفه ی خویش طرح کرده است . اما محور سخن در همه ی فصل ها عشق است . عشق نزد جبران خلیل ( چنانکه نزد مولانا وجمله ی عارفان جهان) کلید همه ی قفل ها و گشاینده ی جمیع درهای بسته است .

  بند پایانی این فصل را آورده ام و امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید : 

وقتی که عاشق می شوید مگویید : « خداوند در قلب من است » ، بلکه بگویید « من در قلب خدای جای دارم ».

وگمان مکنید که زمام عشق در دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت می کند .

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد .

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید ،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند .

آرزو کنید که رنج بیشتر از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده ی  فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد

آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بال های قلبتان را بگشایید

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید ،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه بازآیید ،

وبه خواب روید ، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 20:43 |

هرچند دیوان اشعار شعرای گرانقدر ما سرشار از سروده های زیبا و دلنشین  است ، جهت ایجاد تنوع در ،در فاصل زمانی از هر شاعر سروده ای انتخاب و برا ی مطالعه خوانندگان و علاقه مندان در این قسمت می آورم . امیدوارم در انتخاب سروده ها اشتباه نکرده باشم .

سفر به خیر

از استاد : شفیعی کدکنی


- «به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید.

- «دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟»

- «همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم....»

- «به کجا چنین شتابان؟»
- «به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم.»
- «سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.»

اگر دل دلیل است

از استاد :  زنده یاد قیصر امین پور

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی ، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !

گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخم هایی که نشمرده ایم !

دلی سربلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 22:43 |