دنیای کودکان دنیایی ست سراسر پاکی و لطافت و صداقت و شور و نشاط و راستی و درستی ، آنان در دنیای خیال خویش معمار کاخ ها و قصرهای سر به فلک کشیده ای هستند که در آن با شمشیری از راستی و صداقت خویش ، سایه به سایه دنبال ردپای اشباح و اجسام و حیوانات ناشناخته ای می گردند تا با کشف و شناخت و شناسایی آنها ، به مبارزه رویاروی و مردانه با آنها بپردازند و مصمم و استوار و محکم بر آنان غلبه کنند .
در دنیای کودکان همه ی چشمه سارها و رودخانه ها جوشانند و آهنگ رفتن به دریا و اقیانوس را زمزمه می کنند و تمامی کوه ها با رنگ های قهوه ای رودرروی آسمان آبی رنگ مهربانانه ایستاده اند . یادمان باشد به خود اجازه ندهیم دنیای خلوت کودکانه ی آنان را برهم بزنیم . بگذاریم آنان با خیالی آسوده در ذهن پاک خویش دنیایشان را آنگونه که دوست دارند بسازند .
بیایید با هم سری به این دنیای قشنگ بزنیم :
کودکی خردسال می خواست بوته ی ذرتی را از زمین بردارد ، هرچه تلاش می کرد موفق نمی شد وهرچه می کوشید آن بوته بر جای خود استوار بود . پس از تلاش فراوان بالاخره توانست بوته ی ذرت را از زمین بکند . کودک با خوشحالی و شوق و ذوقی فراوان خبر کندن بوته ی ذرت را به پدرش گفت .
پدرطفل تبسمی کرد و گفت :
« آفرین پسرم ! تو هم مردی شدی و نیرویی داری .»
طفل با غرور خاصی در پاسخ پدرش گفت :
« آری ! همه ی زمین یک سرش را گرفته بود و من یک سرش را ، اما بالاخره من پیروز شدم .»
ماخذ با قدری تصرف :
صورخیال در شعرفارسی ، دکتر شفیعی کدکنی ، چاپ نیل ، 1378، ص5
