تبليغاتX
حرف های من

سکوت

کاشکی سر بگذاریم به دامان سکوت « استاد حشمت الله اسحاقی »

سکوت موضوع جالبی ست که ساعت ها می توان درباره اش حرف زد .سکوت حصاری ست که دور حکمت کشیده اند.

حقیقت واقعی در سکوت نهفته است

سخن گفتن یک احتیاج است ولی گوش دادن یک هنر است.

گاهی سکوت بیش از هر استدلالی به ما کمک می کند

کم دانستن و پرگفتن مانند نداشتن و زیاد خرج کردن است

اگر سخن گفتن نقره باشد ، سکوت کردن طلاست.

این غزل را به دوست خوبم استاد حشمت الله اسحاقی تقدیم می کنم :

می نهم سر زغم عشق به دامان سکوت

تا بگویم غم دل با نم باران سکوت

موج در موج خروش ست درین سینه ی تنگ

جنگ سختی ست میان من و طوفان سکوت

تا رهم از خود و دنیای پر از رنگ و ریا

می نشینم به هم آوایی عرفان سکوت

در هیاهوی شب و خنده و مهتاب و عطش

وه چه زیباست درین معرکه جولان سکوت

خنده زد بر من و شیدایی و تنهایی من

تا که فهمید شدم همدم جانان سکوت

شور صدها غزل از گریه تماشایی بود

چون نشستیم من و دوست در ایوان سکوت .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 2:8 |

سروده ها تا حالا خیلی جدی بودند ، یک طنزبا مضمون ازدواج و با عنوان «کارنیکو کردن  ، از پر کردن است !» تقدیم می کنم :

من اندر کوچه «صغری» را نظر کردم !

به ناگه مادرش از انتهای کوچه پیدا شد

من احساس خطر کردم

از آنجا با دلی غمگین

به صد حرت گذر کردم !

***

هلا ، ای مادر صغری !

منم ، من شاعری احساس مند از خطه ی تهران !

منم بیچاره ای از نسل بابا طاهر عریان !

منم آواره ای مفلوک و سرگردان !

برای خواستگاری آمدستم ، های !

به روی بنده در بگشای

بیا این شعر پر احساس را از دست من بستان

مرا با مهربانی پیش خود بنشان !

پسرهای تو ، دیشب بنده را بر تیر برق کوچه بربستند

به گرد بنده بنشستند

به جرم خواستگاری ، هفت دندان مرا با مشت بشکستند !

به پای چشم من ، نقشی که می بینی

خداداند که بادمجان کرمان نیست !

حریفا ! جای مشت است این !

به پای لنگ و چشم لوچ من بنگر

مگو « نچ نچ » ، مکن حاشا

هلا ای مادر صغری !

بیا نزدیک ، در بگشا !

***

وزیر ازدواجا ! بنده این جا ، گشتم از اندوه جزغاله !

وزیرا ! بنده هستم نوجوانی سی – چهل ساله !

من اندر حسرت شیرین صغری ، همچو فرهادم

من اکنون ساکن ویرانه های باقر آبادم

-         مرید میر « داماد» م ! –

ندارم خانه ای ، کاری ، زمینی ، ثروتی ، چیزی

درون میز گرد هفته ات ، یک شب

بیا ، بنشین قضایا را به مخلص ، خوب حالی کن

به مثل پیش ازین ها ، ماجرا را ماستمالی کن !

که من آن سان که می بینم

زکارت بوی توفیقی نمی آید ! –

- تو با بابای صغری ، گاوبندی کرده ای شاید ! --

***

هلا ، ای شیشه بر ، برگو ؟ کجایی ؟ های !

      گرفتم انتقام آن کتک ها را

 بکن شادی که من دیشب

       شکستم شیشه های خانه ی بابای صغری را !

 

مآخذ: شکرپاره ، جلددوم قندمکرر، مجموعه ی 49شعر نوگل آقایی، انتشارات گل آقا، 70

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 23:28 |

سه حکایت

حکایت اول : برخیز تا برویم

« عسسی نیمه شب مستی را در میان بازار خفته دید  ، آستینش گرفت که برخیز تا برویم.»

گفت : « ای برادر ! کجا برویم ؟

گفت : « به زندان پادشاه .»

گفت : « آستینم رها کن که اگر من رفتن می توانستم به خانه ی خود می رفتم و در اینجا نمی خفتم.»

ماخذ : حبیب قاآنی ، کتاب پریشان ، به نقل از هزار سال نثرفارسی ، ص 1294

 

حکایت دوم: تقدیم استوار نامه

« می گویند وقتی ولتر نویسنده ی بزرگ فرانسوی(که مردی شوخ طبع بود) در بستر مرگ افتاده بود ، طبق آیین مسیحیت چند نفر کشیش بر با لینش حاضر شدند تا او پیش آنان اعتراف کند . ولتر در همان حال مرگ از آنان پرسید :

« از جانب چه کسی آمده اید ؟!».

کشیشان بلافاصله پاسخ دادند : « از جانب خداوند ..»

ولتر در آخرین لحظات زندگی هم دست از شوخی بر نداشت و گفت : « پس استوارنامه های خود را تقدیم کنید.»

منبع :هزار و یک حکایت تاریخی ، محمود حکیمی ، ج3 ، ص 94، حکایت 671

 

حکایت سوم : آن که فیل می خرید رفت

« گویند فتحعلی شاه بر پیلی سوار شده ، به عزم تفرج از شهر خارج می شد . در راه مردی که از استعمال حشیش خود را باخته نشسته ، رو به فتحعلی شاه کرد و گفت : « این فیل را می فروشی ؟».

خادمان سلطان خواستند او را ادب کنند . شاه آنها را منع کرده ، گذشتند . شب که سلطان از همان راه برمی گشت ، مرد خجلت زده نگاهش به سلطان افتاد . سلطان او را مخاطب کرد و گفت : « فیل مرا چند می خری ؟!». مرد که به خود آمده بود گفت : « آن که فیل می خرید رفت .»

منبع : مجله جوانان امروز ، 6تیرماه 1362

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 20:8 |

صدایم کن  ...

درین شب های دلتنگی

صدایم کن

درین شب ها که ساکت

می گذارد یاس سر بر شانه های خسته ی دیوار

و می خواند به گوش بی قرار نسترن ها

                                     - باد –

و طوفان می زند فریاد ...

صدایم کن

در این شب ها که می پیچد

میان دشت و کوهستان

نوای تلخ ومحزون نی چوپان ...

صدایم کن

در این شب ها که می خواند

به جان دشت های تشنه

آواز قشنگ زندگی

                                  -  باران   -

دراین شب ها

که شور یک غزل در جام شاعر درد می ریزد

و از نایش

غمی دیرینه ، آهی سرد می ریزد

صدایم کن ...

صدایم کن

در این شب ها که شاید

تا سحر امید ماندن نیست

مجال بی تو خواندن نیست

صدایم کن...

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 20:8 |

باید

باور کرد پاییز را

وقتی که باد

با غرور در گوش شاخه ها ی درخت خانه ی ما

سرود مرگ سر می دهد ...

راستی

برگ ها چقدرنجیبند

رقص کنان

زرد وبی صدا بر زمین می افتند ...

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 14:57 |
سلام

در خبرها بود که امروز مراسم گرامیداشت یاد وخاطره ی زنده یاد سهراب سبهری  باحضور علاقه مندان در کنار مزار ایشان برگرار گردید . به همین بهانه از مجموعه ی کتاب (( صد شاعر - ُ سیصد شعر )) که آخرین  مراحل بازبینی و باز خوانی آن در حال اتمام است  یک سروده از ایشان را با عنوان (( واحه ای در لحظه )) تقدیم می کنم

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی ست

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک

روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی

                                است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنها ست

و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است .

به سراغ من اگر می آیید ،

نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من .

 

 :

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 23:28 |

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 18:58 |

نگذارید گل یاس ....

نگذارید گل یاس بمیرد ، حیف است

در غزل واژه ی احساس بمیرد ، حیف است

دیده ها خشک شود از غم بی دردی ها

عشق در غربت وسواس بمیرد ، حیف است

نگذارید که دردیده ی گریان زمین

روی گل ، شبنم الماس بمیرد ، حیف است

نگذارید درین بغض نفس گیر زمان

بوی بابونه وریواس بمیرد ، حیف است

زیر پاهای تمدن دل ما سنگ شود

لاله ی ساده وحساس بمیرد ، حیف است

نگذارید که با دست تبر در دل باغ

خنده ها بر لب گیلاس بمیرد ، حیف است

پدرم گفت : (( چه غم سفره اگر بی نان است

مرد در مزرعه بی داس بمیرد حیف است ))

غزلی نغز بگویید به شاباش بهار

نگذارید گل یلس بمیرد حیف است

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 22:11 |

سلام ، سلام به همه ی شما که یک ماه میهمان ضیافت خدا بودید و در پایان یک ماه عبادت و بندگی و روزه داری ، دل هاتون رو از زنگ رنگ وغبار شستشو دادید و برای دلتان به پاس یک ماه بندگی و عبودیت ، جشن تولد ی تازه گرفتید . سلام به شما سحر خیزان و ربنا گویان ضیافت عشق ، کام شیرین بندگی و عبادت بر همه شما گوارا و عید تان مبارک باد .عاشقان عیدتان مبارک باد - عید بر عاشقان مبارک باد  

تونباشی

تو نباشی بهار زیبا نیست

خنده ی روزگار زیبا نیست

تو نباشی ترانه دلتنگ است

نغمه های سه تار زیبا نیست

تو نباشی دلم مه آلودست

آینه در غبار زیبا نیست

بی تو حس غریب یک شاعر

در شب انتظار زیبا نیست

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 2:22 |

 

آخرین جمعه

  به آخرین جمعه  ماه مبارک رمضان رسیده ایم . همه ی روزها ، هفته ها و ماههای خداوند  مبارکند اگر ما قدر خویش را بدانیم . بی هیچ گونه شک و تردیدی خداوند رحمان ورحیم بزرگی ولطف وکرامت خویش را  به اثبات رسانده است و ماه مبارک رمضان  فرصت و  بهانه ای ست تا ما بندگی و اطاعت خویش را به اثبات برسانیم  و به رحمت وبخشش خداوند ایمان بیاوریم  ، لوح دل خویش را از تمامی غبارها و خارو خاشاک ها بشوییم  . ماه مبارک رمضان دعوتی ست عام  تا همگی با شوق وارادت ، خود را میهمان حضرت دوست بدانیم و هر افطار و سحر تمرین بندگی کنیم  و به درجه ای از ایمان برسیم و مطمئن باشیم هیچ مهمانی ازین خوان سفره ی کرامت دست خالی برنخواهد گشت و هر کس به اندازه ی ظرفیتی که درخویش ایجاد کرده از این سفره ی پرکرامت بخشش و رحمت و غفران سهمی خواهد برد شهد گوارای رحمت وبخشش خداوند بر تمامی سحرخیزان و میهمانان ماه رحمت وبرکت مبارک باد .

 لحظه ی راز ونیازه ، دل من

خلوت سوز و گدازه ، دل من

پر بکش تا هر کجا دلت می خواد

راه آسمونا بازه ، دل من

راه ما تا کج نشه ، یادت باشه

قبله مون سمت حجازه ، دل من

تو بخوون ، خدا اجابت می کنه

خدایی که چاره سازه ، دل من

وضو از چشمه ی بارون بگیریم

وقت خووندن نمازه ، دل من

هرکی با خدا رفاقت بکنه

تا همیشه سرفرازه ، دل من.

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 1:35 |

به بهانه ی هفته ی دفاع مقدس

در شط حادثه ها موج سواری کردیم

سر به سجاده ای از دست فرود آوردیم

راه ما راه حسین است و شهیدان شما

مرگمان باد ازین راه اگر برگردیم

     هیچ ملت آزاده ای در دنیا نه به دنبا ل جنگ است و نه آن را تایید می کند و نه از آن سخن می گوید و نه .... چرا که قطعا در طول تاریخ جنگ حاصلی جز تخریب ، ویرانی، دربدرگی ، آوارگی ، فقر و ... نداشته و نخواهد داشت  و هرچه که باشد تلخ است وخاطرات تلخ آن در ذهن ها هرگز به فراموشی سپرده نمی شود ... اما دفاع امری مقدس است که در فرهنگ یک ملت ستودنی ست و قابل تقدیرو جا دارد که از آن گفته شود نه یک بار بلکه صدها بار  . باید به صورت دشمن یا دشمنانی که با تکیه بر تسلیحات نظامی از مرزها و دروازه های شهربه قصد تجاوز وارد می شوند مردانه سیلی زد تا درسی برای او ودیگرانی باشد که چنین هدفی را دنبال می کنند و ملت ما چنین کردند وهرچه  داشتند برداشتند ،هنوز یادمان هست که بر دیوارهای خونین شهر دشمن نوشته بود که آمده ایم تا بمانیم . تاریخ هشت سال دفاع مقدس سرشار از زیبایی ها ، تلخی ها و شیرینی ها و خلق حماسه هاست که هرچقدر از آن بگویی باز هم نگران آن باید باشی که نتوانسته باشی حق مطلب را ادا کنی و فردا در پیشگاه خدا شرمنده ی آنان باشی  . باید به دشمنی که  آمده است تا به خیال خام خود  بماند  نشان داد  که کنام شیران ، عرصه ی جولان روبهان نیست .  بر دستان دلاورمردان هشت سال دفاع مقدس در هر لباسی ( سپاهی ، ارتشی ، بسیجی ، جهادی و..) باید از سر شوق و ارادت بوسه  زد ، همانانی که مردانه ایستادند   . درست است که این همه تجربه در دفاع ساده به دست نیامد ، و  وجب وجب خاک سرزمین مان گلگون از خون معطر شهداست  اما تجربه ای بود بس باارزش که بعدها در عرصه های اجتماعی و علمی و نظامی خود را نشان داد و در یک کلام به جهان ثابت کرد که ملت ما با تکیه بر جوانان مومن و فهیم خودمی تواند و رشد و شکوفایی امروز حاصل همان تجربه های دیروز است  . یادمان باشد این حماسه و مردان و زنان خالق این شاهکار بزرگ قرن را به فراموشی نسپاریم ، شهدا و خانواده ی معظم آنان ، آزادگان سرافراز ، جانبازان عزیز ، رزمندگان وحماسه آفرینان ، ومردمی که در پشت جبهه ها هرچه داشتند  در طبق اخلاص گذاشتند ، خالقین این حماسه ی بزرگند ، در کردار و رفتارمان ، در گفته هامان قدر اینان را بدانیم ، چرا که همیشه گوهر مردان در سختی ها به نمایش گذاشته می شود .     

فصل ایمان

هنوزم فصل ایمان ، یادمان هست

شراب ناب عرفان ، یادمان هست

در آن فصلی که می پیچید در دشت

صدای پای مردان ، یادمان هست

میان دشتی از شور حسینی

حماسه ، موج ، طوفان ، یادمان هست

میان سفره ای از بی ریایی

شب سنگرنشینان ، یادمان هست

به شوق فتح و پیروزی هنوزم

گذر از رمل و میدان ، یادمان هست

به لب های بسیجی های عاشق

ترنم های قرآن ، یادمان هست

نماز عشق در سجاده ی دشت

به شوق روی جانان ، یادمان هست

شب حمله میان آتش و خون

عبور از زیر باران ، یادمان هست

در آغوش سحر ، در سنگر عشق

وداع تلخ یاران ، یادمان هست

در آن ساعت که با رمزی مقدس

شکسته خواب شیطان ، یادمان هست

در آن روزی که دشمن مات و مبهوت

ز میدان شد گریزان ، یادمان هست

در آن روزی که گل می کرد خورشید

ز سیمای شهیدان ، یادمان هست

سحر ، در سوگ مرغان مهاجر

دلی دلتنگ هجران ، یادمان هست

مبادا خواب خرگوشی مبادا !!

مباد هرگز فراموشی مبادا !!

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 2:12 |