تبليغاتX
حرف های من

یا علی  ......    

   شب های قدر را  فرصت مناسبی برای گفتگو ودرد دل با خدا بدانیم ، روبروی خدا بنشینیم و با زلال چشمه سار دعا ، او را بخوانیم بخوانیمش که قطعا صبح استجابت نزدیک است . راستی در عصر دلتنگی  ها ، افسردگی ها ، نان محوری ها ، چه بهانه ای بهتر از این که در شب های شهادت مولی الموحدین حضرت علی (ع) به گفتگوی با خدا بنشینیم ، و مولا را شفیع خویش قرار دهیم ، با یتیمان کوفه ، قطره اشکی نثار مظلومیت آقا بکنیم و بعد با خدا قرار بگذاریم تا ما هم در عمل رهروی علی باشیم نه در شعار که فردا ...  

 درد آشنا

در میان کوچه مانده ردپایی آشنا

می رسد برگوش شب ، سوز دعایی آشنا

با عبورش کوچه از عطر خدا پر می شود

می زند بر هم شب ما را صدایی آشنا

گوش کن پیچیده در ذهن غریب کوچه ها

در سکوت چاه و نخلستان ، نوایی آشنا

می خروشد در نگاهش ، شطی از ناگفته ها

خنده هایش می دهد بوی خدایی آشنا

کیست این مردی که شب ها می برد خرما ونان ؟

با غم بیچارگان ، دردآشنایی ، آشنا ؟

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 23:18 |

وما ادریک ما لیله القدر ......    

     وقتی که نیمه ی ماه مبارک رمضان رد می شه  ،  شب های قدر و ایام شهادت مولی الموحدین حضرت علی(ع)  برای خودش حال وهوایی پیدا می کنه  ودر این شب ها ی با فضیلت و باارزش  ، زمین و زمان پر  از عطردلتنگی ودعا و راز ونیاز و قرآن و زمزمه ی علی علی می شه .  راستی هیچ فکر کردیم چقدر سخته مهمان خدا باشیم و  شیعه ی علی  و علی علی بگیم وخدایی نکرده  در همسایگی ما سفره های خالی برای افطاری باز بمونه ، علی علی بگیم و یه عده از سیری بترکند و یک عده از گرسنگی  شرمنده .... هرچند ما همیشه مهمون خداییم اما ماه ضیافت خدا  کم کم داره به آخرش می رسه و  مبادا ما دست خالی برگردیم . امروزها با هر بهانه ای در گذرند ، فردا را به حساب بیاوریم ...پس تا دیر نشده یا علی ...

سروده ای  باعنوان (( عاشق ترین دلدار ))  :

سفره ای بی نان ، دو کودک ، مادری بیمار

چشم هایی بی رمق ، خسته ، تنی تبدار

از تمام خاطرات زندگی ، تنها

مانده شمشیری شکسته ، بر تن دیوار

روزها با لحظه هایی خسته و مبهم

شب ، فرود غم به روی سینه شان ، آوار...

با صدایی می خورد آرام شب بر هم

در سکوت شب کسی در می زند انگار

کودکان مبهوت می پرسند : (( یعنی کیست

نیمه ی شب خفتگان را می کند بیدار؟!))

می گشاید در یکی شان ، باورش سخت است

ناشناسی چهره را پوشانده با دستار

با حضورش خانه بوی عشق می گیرد

می رسد در خلوت شب ، لحظه ی دیدار

کودکان را می کشد با مهر در آغوش

با تبسم ، بوسه ها را می کند تکرار

نیست این نان آور گمنام  شب ها ، جز

مرد حق ، مولا علی ، عاشق ترین دلدار .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 0:7 |

این سروده را به فرزندانم احسان وفاطمه تقدیم می کند باشد که ...

زندگی دریاست باور کن

زندگی یعنی سرودی نو ، نگاهی نو ، کلامی نو

یا به روی دوستی ها ، مهربانی ها ، سلامی نو

زندگی تفسیر یک راز نهانی در میان ماست

بی آغاز و بی پایان .

زندگی مثل ریاضی

گاه چون تقسیم و ضرب است

وگهی تفریق وجمع

جمعی از خوبی ، محبت ، عشق ، درد

شوق روییدن به روی شاخه هایی خشک و زرد

شور و شوق رفتن و رفتن

نماندن ها مثل رود

پریدن مثل پروانه

دویدن مثل آهو در میان دشت های زخمی از صیاد.

گاه هم ضرب تمام خواستن ها

باید و باید شدن ها . تا کجا؟ تا بی نهایت .

گاه هم منها شدن از خود

و رمز رستگاری بی گمان این است

تا خودی باقی ست

ما پروازمان سخت است .

گاه هم تقسیم یک لبخند

در میان کودکانی خسته و تنها

در میان گل ، شقایق ، لاله ها و آب

تکه ای از مهربانی در میان سفره های خالی از یک عشق .

زندگی دریاست

سرشار از تلاطم

موج ها ، کولاک ، طوفان

هرکسی ساحل بماند

بی گمان سیلی خور امواج خواهد شد

زندگی دریاست

باور کن .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 23:6 |

ببخش

من اگر از عاشقی چیزی نفهمیدم ، ببخش

عشق را گر با عیار عقل سنجیدم ، ببخش

در سکوت و خلوت شب های دلتنگ فراق

گر فقط گل واژه های اشک را چیدم ، ببخش

در هوای بی تو بودن ، از سبوی زندگی

جرعه جرعه از شراب درد نوشیدم ، ببخش

در تمام لحظه ها ، بر بی قراری های خویش

گاه از غم گریه کردم ، گاه خندیدم ، ببخش

در هیاهوی نفس گیر خزان زندگی

در هجوم بادها چون برگ رقصیدم ، ببخش

خواستم عاشق ترین باشم و می دانم ، نشد

من اگر از عاشقی چیزی نفهمیدم ، ببخش

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 0:32 |

شهر رمضان ، الذی انزلت فیه القرآن ، هدی للناس و بینات من الهدی والفرقان

         ماه  رمضان ، ماه ضیافت ومهمانی خدا ، ماه نشستن بر سفره های راز و نیاز ، ماه شب های مناجات و دعا ُ سفره های بی ریایی افطاری  سحرهای عاشقی ، ماه شب های دلتنگی قدر و ماه تلاوت قرآن بر همه شما عزیزان مبارک باد . التماس دعا  .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 15:28 |

این شعر رو به مرد همسایه تقدیم می کنم . شاید یکی از مردها در همسایگی شما

اتل متل

اتل متل یه مرد ، که دلش پر درد

اشکاشو ما ندیدم ، هرچی باشه یه مرد

مردی که از خجالت چند وقته سربزیره

یواش می آد طلبکار، سر راهشو نگیره

چند وقته که بیکاره ، خسته  و بی قراره

دستای پینه بستش ، زخمی روزگاره

وقتی که از سر درد ، به روی ما می خنده

درهای هرچی غصه ست ، به روی ما می بنده

تو چشم مهربونش غم مثل موج دریاست

با همه ی نداری ، به فکر ما و فرداست

امشب کنار سفره ، باز دور هم نشستیم

تا بابامون بخنده ، قلگارو شکستیم .

  

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 23:54 |

جای شعر در زندگی نو امروزی

داروی آشفتگی انسان معاصر

   اگر از یافته های ذهنی انسان سراغی از تعریف شعر بگیریم ، قریب به یقین پاسخی که شانیت معرفی شعر را داشته باشد ، نمی یابیم و نهایتا با چند جمله مواجه می شویم که یا اهل فن ارائه کنند که مثلا شعرکلامی است موزون ، مقفی و مخیل که اهل مطالعه امروزی تر ، شعر سخنی ست مخیل و مصور با زبانی غیر متعارف و کمی عام تر ، شعر وزن دارد ، قافیه دارد و شعر نو اینها راندارد ، در حالی که عموم مردم در سطح جهان به شعر حداقل علاقه دارند.

    این نارسایی در تعریف شعر ، دلیلی بر بیگانگی افراد با آن نیست ، بلکه دلالت بر تعریف ناپذیری آن دارد ، هامن گونه که عشق ، غم ، تعالی ، نقاشی و موسیقی را هم نمی توان تعریف کرد و نباید هم تعریف مطلقی ارائه کردو برهمین اساس است که صاحب نظران گفته اند : تعریف شعر در چند کلمه گناهی ست نابخشودنی ! و هم در پی این دیدگاه است که به جای معرفی چهارچوب شعر ، به فرآیند آن توجه شده است . ((آی،ای،ریچاردز)) از پیروان ((الیوت)) شعر را دارویی برای رفع ناخوشی های معنوی انسان می داند و ((رابرت فراست ))شعر را مامنی کوچک برای رهایی از آشفتگی می داند و همین دیدگاه را پیش تر از او ((متیوآرنولد)) شاعر انگلیسی دانسته و شعر را نجات دهنده ی انسان از آشفتگی های درونی و فکر ی و اجتماعی قلمداد کرده است .

   ((آرنولد)) به تواضع و فروتنی شعر اشاره  می کرد و اعتقادداشت  که شعر زندگی را عمیق تر می کاود ، با جلوه های بسیار متنوع زندگی همدل تر است و از هر چیز دیگر درجهان ، خودخواهی کمتری دارد و اشاره او براین صفات در شعر غیر قابل انکاراست ، بویژه اثرگذاری شهر در تواضع آن است که در مقایسه با علوم دیگر که در نتیجه خودنمایی و خود فریفتگی اینان را از خود می راند ، برخلاف شعر که انسان خوش و ناخوش به عنوان رفیقی دانا و دستگیر همه جا کنارش آرام می گیرد. روح شعر بی آنکه در بزند ، در فکر و زندگی مردم سکونت می کند و این از صمیمیت اوست و شاعران ، روشنفکران بی ادعای جامعه اند که آنچه را همه نمی بینند و نمی شنوند ، حس نمی کنند و نمی گویند ، می بینند ، می شنوند ، لمس می کنند و به زبان و بیانی دیگر گونه اما دوست داشتنی می گویند و بحران و پریشانی درون مخاطب را تخلیه می کنند و همینجاست که مخاطب ناخواسته بر زبان می آورد : جانا سخن از زبان ما می گویی . کدام هنر و علم است که اینگونه در نقطه نقطه زندگی انسان حضور دایم داشته باشد و التیام زخم و دردهای او باشد واز هرچیزی که لازمه ی بودن و نفس کشیدن اوست ، سخن بگوید و آن هم سخنی تاثیرگذار و آرام بخش و سرلوحه ی زندگی و جریان بودنش قرار گیرد ، نمونه های فراوان که حتی با زمزمه ی آنها زندگی را در ریل خویش به پیش می برد :

مثلا:

شنیده ام که بهشت آن کسی توان یافت      که آرزو برساند به آرزو مندی (ابوشکوربلخی)

ای که پنجاه رفت و در خوابی            مگر این پنج روزه دریابی(سعدی)

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور   کلبه ی احزان شودروزی گلستان غم مخور(حافظ)

اظهار عجز پیش ستمگر زابلهی ست   اشک کباب موجب طغیان آتش است(صائب)

 آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید/ یک نفر در آب/ دراد می سپارد جان(نیما)

آب را گل نکنیم/درفرودست انگار/کفتری می خورد آب (سهراب)  و...

    و بسیارند شعرهایی که با آن نفس می کشیم اما به منزلت و اعتبار آنها نه تنها نمی اندیشیم بلکه گاهی با بی حرمتی و بی تفاوتی بر شعر می تازیم که : حالا بدون شعر که نخواهیم مرد !!

   اتفاقا شعر با زبان و اندیشه ای که در خود دارد منجی انسان است از مرگ معنویت و انسانیت و خفگی او در مرداب آشفتگی و پریشانی ! اگر بزرگی می گوید : شعر عبادتگاهی است برای انسان های آشفته و از خود گریخته ، بر همین اساس است .

     انسان عصر حاضر و شعر

    از دیر باز که هنوز انسان ها قربانی اندیشه های خود نشده بودند ، شاید کارکرد شعر این قدر حس نمی شد که امروز می شود. در عصر حاضر که دنیایی مخوف برای قتل عام صفات انسانی گردادگرد ما را گرفته و دنیایی که در آن پیروزی علم مدرن همراه افزون طلبی وحرص سرمایه داری رفته رفته به نابودی اندیشه های انسانی ومعنوی برخاسته است ، باید به دنبال نجات دهنده ای بود که متواضعانه و دوستمدارانه به  تعمیر و برپایی دوباره ی این کاخ ویران شده برخیزد!! نجات دهنده ای که غبار غلیظ کالاشدگی وخداگریزی و خود فراموشی را از وجود مردم کنار بزند. همه ی این پدیده ها ی معاصر دلالت بر آشفتگی درونی انسان ها دارند که زبانی و اندیشه ای را می طلبند که اولا دعوتگر حقیقی باشند ، ثانیا حاوی ارزش هایی باشند که انسان زیان دیده به آنها حداقل زمانی پایبند بوده باشند ، ثانیا ، زبان آن برانگیزنده و تاثیرگذار باشد و رابعا ، آینه ی زنده ی زندگی آنها باشند .

اما کدام شعر؟!

 گونه گونی سلیقه ها و ذوق ها در جهان ، گوناگونی توقعات را در پی دارد. قومی با شعرهای موزون ، قومی با غیر موزون !! عده ای با شعرهای اخلاقی و بسیاری با اجتماعی و عرفانی سرخوش اند. اگر خیام در انگلستان با ترجمه موفق فیتز جرالد مورد اقبال واقع می شود ، اگر بوستان و گلستان سعدی به چند زبان زنده ی دنیا ترجمه می شود و حافظ و مولانا ، در تاقچه های خانه و دل جهانیان جای می گیرد و در مقابل اگر ما مردم ایران از تراوش های فکری و قلمی گوته ، نرودا ، الیوت و لورکا لذت می بریم ، همه ی این داد و ستدهای ذهنی و ذوقی و فکری در پی مولفه ای اتفاق می افتد که باید دنبال آن گشت تا((کدام شعر؟)) ما پاسخ داده شود . در تاریخ ادبیات خودمان ، فقط عده ای خواص آن هم به ضرورت نیاز تحقیقی و واحد درسی و یا از سر تکلیف . شعرهای شاعرانی چون خاقانی ، مسعود سعد ، ناصر خسرو ، انوری و امثالهم را می خوانند و معمولا کسی به سمت آنها نمی رود .

    عوامل بازدارنده ی احساس نیاز به مطالعه ی این سروده ها چه می تواند باشد ؟ آیا صرفا زمان دلیل آن است ؟ اگر چنین بود ، ما شعر (بوی جوی مولیان) پدر شعر فارسی را هرگز نمی خواندیم یا خسرو و شیرین نظامی و مثنوی و غزلیات مولانا و سعدی و حافظ را به فراموشی می سپردیم ، اما هر روز احساس نیاز به آنها افزونی می یابد و شهر بسیاری از شاعران امروز که به ظاهر در کشور ما نفس می کشند را جز خود شاعر و عده ای مرید به سرمنزل مقصود نارسیده کسی نمی خواند و حتی کسی حوصله ی ورق زدن آنها را ندارد!!

   بطور اجمال می توان به ارزش هایی اشاره کرد که باعث می شود برخی شاعران همیشه دوست و کنار مخاطبان خود باشند . یکی این که نگاه شاعر به انسان و دردهای بزرگ و همیشگی او ، درد فلسفی ، عرفانی ، اجتماعی و انسانی که مسلما مستلزم شاعری است که خود بزرگ باشد ، فکر و نگاه و شخصیت بزرگی داشته باشد ف یک شاعر کوتاه فکر ، محدود نگاه با شخصیتی خرد و بینش محدود هرگز نمی تواند جایگاه یک معلم بزرگ را میان مردم به دست آورد . مولانا را در مثنوی با زبانش نمی شناسیم ، فکر بلند و عظمت نگاه اوست که جهان را به سمت خود کشانده است .

   موضوع دیگر پویایی و تازگی شعر است ، چنانچه برخی شعرها دارای 2 بعد اصلی ماندگاری اند :

الف : برد طولی و ب :  برد عرضی هم درنوردنده زمان اند و هم گذرنده از مکان های زیاد. اگر شعری از یک انجمن فراتر نمی رود و یا در دوره ای متوقف می شود ، زیر بنای این توقف نارسایی و نقصی است که هم در اندیشه ، هم زبان و هم شکل وجود دارد . اندیشه و زبان تفکیک ناپذیرند . هیچ اندیشه ای بی زبان جاری نمی شود ، همان گونه که هیچ زبانی بی اندیشه اتفاق نمی افتد ، اما آنچه در درجه اول اهمیت است ، حرف است ، انسان تا حرفی (اندیشه ای ) برای گفتن (زبان) نداشته باشد ، چیزی نمی گوید . منظور ما این نیست که زبان اول است یا اندیشه ، بلکه این نکته مهم است که زبان پدیدار کننده ی دنیای عینی و مخفی بشر است و این زبان همواره دستخوش تغییر است وبعضا فراموشی ، شاعر زیرک که در پی تداوم بخشیدن و ماندگاری شعرش است ، مسلما اندیشه و زبانش نباید مقطعی و مختص زمان خودش باشد ، بلکه مفاهیم و زبان جاری و ساری در تاریخ لازمه ی کار اوست که این هنری ست نه در چنته ی هر شاعری !!

   زبان پویا در شعر ، زبان شعر است با مولفه های تجربه شده ، نه صرفا شعر زبان ! مردم دنبال زبانی اند که شاعرانه باشد و اندیشمندانه ، نه دنبال شعری که فقط ابزار و آلات زبانی تحویل مخاطب دهد و مسلما در فرصتی کوتاه اعتبار و تازگی اش رنگ ببازد و. مخاطب به طور اعم نه به دنبال شعر زبان است ، نه شعر صرفا معنی ، چیزی که موجب لذت و تفکر می شود خواسته ی مخاطب است و آن شعر زبان و معناست .

   برخی سروده ها آینه ی امروزند که البته از ویژگی  مهم شعر محسوب می شود ، هر شاعر در وهله ی اول متعهد به بیان خواسته ها و توقعات انسان است و درست تر ، انسان عصر خویش ، اما نه خواسته های کوچک و فرودین آن هم با شکل و قالب بیانی که از روی تعریف ها سروده باشد و پیشتر از شنیدن آن ، به فراموشی سپرده شود.

    در مجموع ، شعری که در عصر پریشان ما نجات دهنده ی انسان آشفته می تواند باشد ، نه شعر لفظ و زبان و فرم است که به تعبیر طاهره ی صفارزاده : (( اینها همه سایه اند و سایه ها پیرواند)) و نه شعری بی محتوا و پوک ، بلکه شعرهایی اند با اندیشه ی بزرگ ، زبانی هنری ، محتوایی مرتبط با زندگی و فکر مردم و دنیایی که به تعبیر الیوت این گسست احساسات را دوباره به درون ناآرام انسان ها پیوند بزند و طبق نظریه ی طرفداران نقد نو ، شعرهایی که در زندگی مردم تجربه شده اند ، (اجتماعی ، فرهنگی ، عاطفی ، اخلاقی ، دینی ) ، تاثیر گذارترند ، حتی درنوع شکل و قالب و بیان .                                                                                                                         پایان

منبع : دکتر محمد علی آبان

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 20:33 |