تبليغاتX
حرف های من
 

روز دوشنبه به اتفاق استاد حشمت الله اسحاقی و امیدجان نقوی در مراسم هفتم مرحوم مهدی پهلوان پور در صحن امامزاده عبدالله شرکت  وبعد از مراسم فاتحه ای بر سرمزارش هدیه کردیم . چندی وقتی بود فرامرز زعفرانیه را هم ندیده بودم ، از دیدنش خوشحال شدم هرچند مکان قبرستان جای مناسبی برای دیدار نیست .همیشه قبرستان آدم را یاد رفتن می اندازد و این سروده هم از این دست است :

در خزان یا بهار خواهم رفت

خسته از روزگار خواهم رفت

ساده چون روز اول هستی

باز بی کوله بار ، خواهم رفت

سمت دنیای بی نشانی ها

عاقبت د رغبار ، خواهم رفت

صبح ، یا ظهر ، یا غروبی گرم

یا شبی سرد و تار ، خواهم رفت

می گذارم تبسمی از عشق

از خودم یادگار ، خواهم رفت

زندگی موج بی قراری هاست

تا بگیرم قرار ، خواهم رفت

می شوم چون پرنده ای آزاد

رسته از این حصار ، خواهم رفت

بوسه بر دست مرگ خواهم زد

شادمان سوی یار خواهم رفت

به امیدی که دست من گیرد

صاحب ذوالفقار ، خواهم رفت

 

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 2:27 |

باد و آیینه

آیینه در برابر باد ایستاده بود

     - شکسته و ترک خورده –

باخنده به باد گفت :

(( من عشق را

در خویش تکثیر می کنم ))

باد سیلی دیگری به صورت او نواخت

- باز هم تکثیر شد- .

فاصله

دیروز

شانه هامان

تکیه گاهی بودند

امروز

نردبانی ... 

باد

باد مغرورانه فریاد می زد

درخت متواضعانه ایستاده بود

و

سر تکان می داد

راستی باد در گوش درخت از چه چیزی سخن می گفت ؟!

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 6:45 |

دوخبر

خبراول

((محمود درویش )) شاعر مبارز فلسطینی و متر جم جادویی دردهای فلسطینی ها در تکزاس آمریکا درگذشت و به سرزمین اشغالی آورده شد و طی مراسمی د رام الله به خاک سپرده شد  مردم فلسطین با شنیدن خبر درگذشت شاعر وطن خود به کوچه ها و خیابان های رام الله هجوم آورده و در حالی که شمع روشن کرده بودند و شعرهای او را می خواندند .

 

خبردوم

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

     خبر کوچ نابهنگام  شاعر جوان شهرمان (( پهلوان پور )) درسن 26سالگی ،  ناباورانه بهتی غریب ، مهمان جانمان کرد. هیچ گاه ادب و متانت او را دربرخوردهایش فراموش نمی کنم خصوصا هنگامی که در سالن اجتماعات فرهنگسرای استاد شهریار با حضور عده زیادی از علاقه مندان و دوستان ، نوبت نقد دومین مجموعه ی شعری من با عنوان (نگذارید گل یاس بمیرد ، حیف است ) او مجری و آغاز گر برنامه بود و با ادب و متانت خاصی یکی از غزل های مرا نقد و بررسی می کرد . روحش شاد  

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 23:38 |

میلاد با سعادت آقا امام زمان (عج) را به تمام منتظران آن حضرت تبریک عرض می کنم . این سروده را تقدیم آن حضرت می کنم

نگار انتظار

منتظر ماندم بیاید تا بهار انتظار

تا رسد از مشرق ایمان ، نگار انتظار

مانده ام چشم انتظار لحظه ی سبز اذان

تا وضو گیرم سحر ، از چشمه سار انتظار

می روم منزل به منزل ، تا دیار عاشقی

روی دوش بی قرارم ، کوله بار انتظار

در شب دلتنگ هجران ، از دو چشمم دیدنی ست

گردش آرام اشکم ، در مدار انتظار

باز با دست توسل ، در هوایش ، با دعا

می زنم آتش به جان بی قرار انتظار

تا نسیمی می وزد از کوی جانان ، می شود

توتیای چشم مشتاقان ، غبار انتظار

بی ظهور ماه خوش سیمای ما ، طی می شود

گاه تلخ وگاه شیرین ، روزگار انتظار

بسته (احمد) دل به صبح دیگر آدینه ها

چشم در راهم ، بیاید تا که یار انتظار .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 21:56 |

نسبتی با خدا

   آفتاب آرام آرام پشت کوه پنهان می شد. مردمی که برای گذراندن یک روز تعطیلی با اعضای خانواده بیرون آمده بودند سعی شان این بود که برای فرار از سرماهرچه سریع تر خود را به منزل برسانند. بچه هایی که با لباس های گرم مشغول بازی بودند دوست داشتند هرگز غروب نمی شد تا آنها می توانستند بیشتر بازی کنند.

   ویترین مغازه پر از عروسک ، دستکش ، کفش ، شال گردن ، بلوزهای پشمی قشنگ وجوراب بود. پسربچه یک بار دیگر دست هایش را برای گرم کردن زیر بغلش گذاشت ، صورتش از سرما سرخ شده بود . از پاره شدن کفشش چند روزی می گذشت و برایش تهیه ی یک جفت کفش ، حتی کفش دست دوم امکان نداشت .لباس های  گران قیمت زیبای پشت ویترین را با لباس های کهنه ومندرس خود مقایسه می کرد.

   زن جوانی که از مقابل مغازه می گذشت ، متوجه چشمان آبی پسر بچه شد که با اشتیاق به اجناس داخل مغازه خیره شده است . زن جوان دست پسرک را گرفت و او را به داخل مغازه برد و برایش کفش و لباس گرم خرید . وقتی از فروشگاه خارج شدند ، زن جوان رو به پسرک کرد و گفت :

 (( عزیزم ! حالا دیگر می توانی به خانه ات برگردی و از تعطیلات لذت ببری )).

  پسرک نگاهی به بالا انداخت و درحالی که به چشم های زن خیره شده بود ، پرسید : (( ببخشید خانم ، شما خدا هستید؟!)).

   زن با لبخندی گرم پاسخ داد : (( نه پسرم ، من فقط یکی از دوستان خداهستم )).

پسرک با هیجان گفت : (( می دانستم که باید نسبتی با خدا داشته باشید)).

 

منبع :

دنیای کودک، دانشگاه علامه طباطبایی ، شماره سوم وچهارم ، بهار 1381

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 20:43 |

یک نوشته با عنوان : این چه معمایی ست که ....

نوشته یک دانش آموز از دبیرستان کلمباین

مترجم : دکتر علی رووف

ناسازی های عصر ما ، نسبت به طول تاریخ چنین است که :

( ساختمان هامان بلند تر و بلند تر ، اما احساس هامان کوتاه و کوتاه تر شده اند ،

آزادراه های پهن تری ساخته ایم ، اما نظرگاه هامان تنگ تر شده اند ،

بیش تر خرج می کنیم ، زیادتر هزینه می کنیم ، کم تر لذت می بریم ،

فراغت بیشتری داریم ، بهره ی کم تری می گیریم ،

خانه هامان بزرگ تر شده اند ، اما خانواده هامان کوچک تر ،

رفاه بیشتری داریم ، ولی زمان کم تر ،

به مدارج عالی تری می رسیم ، اما ادراکمان پست تر شده است ،

دانش افزون تری به دست آورده ایم ، ولی تشخیص هامان نازل تر شده اند ،

توانمندی های فراوان تری داریم ، ولی مشکلاتمان فزونی گرفته اند ،

داروهای فراوان تری داریم ، سلامتی مان کاهش یافته است ،

مال و منالمان بالا گرفته ، ارزش آنها فرود آمده است ،

زیاد حرف می زنیم ، کم تر عشق می ورزیم ، بیش تر نفرت داریم ،

یاد گرفته ایم چگونه زندگی مان را سپری کنیم اما زندگی را نمی شناسیم ،

برسال های عمر خود افزوده ایم نه بر عمر سال هامان ،

به کره ماه سفر کرده ایم و بازگشته ایم اما در عبور از خیابانی درمانده ایم ،

                                                         تا به دیدار همسایه بشتابیم ،

فراسوی فضاها را فتح کرده ایم اما اما با دنیای درونمان بیگانه ایم ،

هوای اطرافمان را تمیز نگاه داشته ایماما خاک را آلوده ساخته ایم ،

اتم را شکافته ایم اما از کاویدن افکارمان عاجزیم

در آمدهامان فزونی گرفته است  اما اخلاقمان فرو نشسته ،

کمیت ها مان قد کشیده اند  اما کیفیت هامان فرو نشسته اند

               این است دوران بشر رشد یافته ،

   با شخصیت های عقب مانده ، با سودمندی های بی ربط و ارتباط های کم مایه . امروز روز جهانی صلح است ، هرچند جنگ های محلی فزونی گرفته باشند.انواع خوردنی هامان فراوان تر شده اند ، اما تغذیه هامان ناساز تر و نا رواتر . چنین است دوران در آمدها و عصر جدایی از هم و طلاق . در عصر ما ، همه چیز از پنجره ها به نما یش در می آیند ، اما در آشپزخانه هامان هیچ چیز یافت نمی شود.

   تاریخ ما زمانی ست که فن آوری اطلاعات (it) این نامه را به دست تو می سپارد و این درست زمانی ست که تو می توانی این دو را برگزینی : یا تغییری به وجود آوری و یا این که لگد بزنی و زمان را حذف کنی ).

                                                                           شنبه اول آوریل 2000

 

منبع : ماهنامه ی آموزشی جوان ، اسفند 81 ، شماره مسلسل 160

 

 این شعر را به تمام شاعران خوب سرزمین تقدیم می کنم :

عصر کبود

عصر عصیان است این عصر کبود

عصر مرگی بی صدا ، عصر رکود

عصر اینترنت ، فضا ، نو آوری

عصر سرعت ، عصر آهن ، عصر رود

فصل دلتنگی ، غروبی پر ملال

زندگی تکرار در بود و نبود

عصر ناهنجاری و افسردگی

سر به لاک خویشتن بردن ، جمود

عصر غربت ، عصر تنهایی ، سکوت

در حضوری بی ترنم ، بی سرود

عصر صدها پرسش ، اما بی جواب

طرحی از دلبستگی ، بی تار و پود

عصر رفتن از کنار یکدگر

بی تبسم ، خسته ، بی گفت و شنود

عصر نابودی باورهای سبز

عصر قحط و خشکسالی ، مرگ رود

در چنین عصری دوباره شاعری

بازهم از مهربانی می سرود.

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 19:21 |

امروز دوحکایت خواندم ، لذت بردم و تصمیم گرفتم بعضی از این گفته ها و حرف ها را برای مطالعه عزیزان درآغاز نوشته هایم بیاورم

حکایت اول :

خوان ابوالحسن

(( شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خویش نوشته بود : آن کس که بدین سرای درآید نان و آبش دهید و از ایمانش نپرسید ، چون آن کس که به درگاه خدای باری تعالی به جان ارزد در خوان ابوالحسن به نان ارزد)).

منبع : هزار و یک حکایت تاریخی، محمود حکیمی ، انتشارات قلم ، ج4، ص 160

حکایت دوم :

نه از تو ، نه از ما

می گویند روزی (بایزید بسطامی) در مناجات بود ، آوازی شنیدکه : (( ای بایزید! آنچه از تو می دانم اگر به خلق بگویم سنگسارت می کنند.))

عرض کرد :

(( خدای من ! آنچه از کرم و عفو تو می دانم اگر اظهار نمایم کسی تو را سجده نکند.))

ندا رسید : (( ای بایزید! نه از تو ، نه ازما)).

آن شنیدستی که سلطان بایزید              درکناری بود از جمع مرید

ناگه آوازی رباب کبریا                     خورد بر گوشش که ای شیخ ریا

آنچه داری در میان کهنه دلق               میل آن داری که بنمایم به خلق

تا خلایق قصد آزارت کنند                  تیر باران بر سر دارت کنند

گفت یا رب میل آن داری توهم             شمه ی از رحمتت سازم رقم

تا که خلقانت پرستش کم کنند               از نماز و حج و روزه رم کنند

در جوابش گفت حی ذوالمنن                نی زما و نی زتو ، رو دم مزن

دلق : لباس صوفیان       خلایق : مردم       شمه : مقدار        حی : زنده   

منبع : کشکول مهربان ، نادرمهربان ، نشرسایه ، 76، ص137حکایت 334

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 19:53 |

عشق

مرا سرشار از ادراک کن عشق

گریبان دلم را چاک کن عشق

بیا بنشین ز لوح سینه ی من

تمام نام ها را پاک کن عشق .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 10:32 |

خاکستری

چند وقتی شد که من حس می کنم

ابرهای چشم من خاکستری ست

کوه ، جنگل ، آسمان ، دریا ، زمین

نزد من حتی چمن خاکستری ست

لاله قبلا سرخ بود و برگ ، سبز

رنگ یاس و یاسمن خاکستری ست

هم کبوتر ، هم قناری ، هم هزار

پیش من زاغ و زغن خاکستری ست

در میان کوچه سیل جمعیت

هرچه دیدم مرد و زن خاکستری ست

آن گدای بینوای دوره گرد

می گشاید تا دهن ، خاکستر ی ست

آنکه باشور وحرارت ، پشت میز  

گفته از هر در سخن ، خاکستری ست

تازه فهمیدم خطای خویش را

لنزهای چشم من خاکستری ست

 

 کودکی

هنوزم یه طفل کوچیک جای من

داره کوچه رو تماشا می کنه

با مرور خاطرات کودکی

قفلای زندگی شو وا می کنه

همه ی گذشته شو خط می زنه

دفتر بزرگی شو تا می کنه

می شینه رنگ تبسم رو لبش

وقتی که خودشو پیدا می کنه

توی جا کفشی کهنه ی دلش

کفشای کودکی شو پا می کنه

اولش یه کم خجالت می کشه

با خودش این پا و اون پا می کنه

یه دفه دل و به دریا می زنه

خودشو تو بچه ها جا می کنه

لحظه ها بهش می گن که پیر شدی

ولی اون اون همیشه حاشا می کنه .

 

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 13:50 |