تبليغاتX
حرف های من

سلام

از شاعری شنیدم که می گفت وقتی شعر می گویم حس می کنم پایم و کمرم درد می کند .  شعر برای او زایمانی دیگر بود .

یه ترانه با عنوان  ((بهار))  :

یه غزل بخون که آروم و قرارم ببره

مثل بارون بشه و گرد و غبارم ببره

منو از خزون شدن رها کنه ، رها کنه

دستامو بگیره و سمت بهارم ببره

زیر گوش سحرم ، اذون عشق سر بده

یه تبسم بکنه ، دار و ندارم ببره

دفتر مشق غما رو بی صدا خط بزنه

غم دلتنگی رو از شبای تارم ببره .

 

 

یه دوبیتی  برای تسکین غربت غروب جمعه ها

به شوق رویت ای گل بی قرارم

در دل را بزن چشم انتظارم

بخوان از چشم خیسم ، حرف دل را

تو را من بی نهایت دوست دارم.

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 12:7 |

به پیر میکده گفتم که : ((چیست راه نجات ؟

بخواست جام می و گفت : ((عیب پوشیدن))

(حافظ)

یا لیلی باش تا عالم همه مجنون تو شوند ، یا مجنون باش تا به شوق یافتنت همه ی لیلی ها سر به صحرا بگذارند.

                                                (دکتر سنگری)

طلوع

تو بارونی ، بهاری ، مثل آبی

برای چشم خستم ، رنگ خوابی

چه می شد ای طلوع روشن عشق

به تاریکی شب هایم بتابی ؟

 

نیاز

تو نیازی مثل باران ، مثل آب

مثل شب ها ، مثل رویا ، مثل خواب

باز هم شیرین ترین خورشید من

بر شب تاریک تنهایم بتاب .

+ نوشته شده توسط الف - فرجی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 19:57 |