سلام
از شاعری شنیدم که می گفت وقتی شعر می گویم حس می کنم پایم و کمرم درد می کند . شعر برای او زایمانی دیگر بود .
یه ترانه با عنوان ((بهار)) :
یه غزل بخون که آروم و قرارم ببره
مثل بارون بشه و گرد و غبارم ببره
منو از خزون شدن رها کنه ، رها کنه
دستامو بگیره و سمت بهارم ببره
زیر گوش سحرم ، اذون عشق سر بده
یه تبسم بکنه ، دار و ندارم ببره
دفتر مشق غما رو بی صدا خط بزنه
غم دلتنگی رو از شبای تارم ببره .
یه دوبیتی برای تسکین غربت غروب جمعه ها
به شوق رویت ای گل بی قرارم
در دل را بزن چشم انتظارم
بخوان از چشم خیسم ، حرف دل را
تو را من بی نهایت دوست دارم.
+ نوشته شده توسط الف - فرجی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت
12:7 |

